معلم که باشی، خستگی را از چشمان دانشآموزت میفهمی. من همیشه وقتی معلم پایه دوازدهم هستم، تپش قلب میگیرم. سرنوشت دانشآموز در این پایه رقم میخورد و نمیتوان بیتفاوت بود. همه پایههای دیگر به کنار، در پایه دوازدهم باید به تمام آنچه دانشآموز تا آن زمان، مثلاً در درس زیستشناسی، آموخته است، شکل بدهی. خستگی را از تنش دربیاوری و به او انگیزه بدهی. اگر درست سر بزنگاه، در راه رسیدن سستی میکند، باید بیدارش کنی و هلش بدهی تا برود، تا برسد. انگار در این نقطه از آموزش باید مخاطبت را آماده کنی تا وارد شکل سهمگینی از رقابت برای راه یافتن به دانشگاه شود؛ رقابتی که میدانی سرسختی و تلاش مداوم میخواهد و کمتر دانشآموزی از این مهلکه سربلند بیرون میآید.
من البته تمام سعیام این است که از چنین قاب فراگیر و تعریفشدهای بگریزم. سعی میکنم در این پایه حساس، به تمام کوششها و تقلاهایی که شاگردانم به زعم خود تاکنون انجام دادهاند، معنا ببخشم؛ بهخصوص که زیستشناسی همیشه برایم علمی بوده است که با فلسفه و تاریخ اصطکاکی گریزناپذیر دارد. …












