🏮 مردی که هر شب چراغ ها را روشن می کرد
در شهری کوچک، مردی به نام یونس زندگی می کرد.
شغل عجیبی داشت؛ هر غروب، پیش از آنکه هوا کاملاً تاریک شود، یک نردبان چوبی روی دوشش می گذاشت و در کوچه های شهر راه می افتاد.
او یکی یکی چراغ های قدیمی خیابان را روشن می کرد.
چراغ اول کنار نانوایی بود.
چراغ دوم نزدیک میدان.
چراغ سوم کنار مدرسه.
و آخرین چراغ در انتهای کوچه ای تاریک قرار داشت.
یونس هر شب همین کار را انجام می داد.
باران می بارید، می رفت.
برف می آمد، می رفت.
حتی وقتی بیمار بود، خودش را به چراغ ها می رساند.
اما تقریباً هیچ کس به او توجه نمی کرد. 😏 پسر جوانی که مسخره اش کرد
یک شب پسر جوانی از کنار یونس رد شد و گفت:
«عموجان! هنوز هم چراغ روشن می کنی؟ این کار دیگر به چه درد می خورد؟»
یونس از بالای نردبان لبخند زد و گفت:
«تا وقتی کسی در تاریکی راه می رود، به درد می خورد.»
پسر خندید و گفت:
«اما تو که خودت در این کوچه ها زندگی نمی کنی!»
یونس چراغ را روشن کرد و جواب داد:
«لازم نیست آدم در جایی زندگی کند تا آنجا را روشن کند.»
پسر چیزی نگفت و رفت.
🌧️ شبی که شهر در تاریکی فرو رفت
سال ها گذشت.
یک شب، طوفان شدیدی به شهر رسید.
باد، چند تیر چراغ برق را شکست و برق کل شهر قطع شد.
کوچه ها در تاریکی فرو رفتند.
مردم از خانه بیرون نمی آمدند.
اما یونس فانوس کوچکش را برداشت و به خیابان رفت.
او شروع کرد به روشن کردن چراغ های قدیمی.
یکی...
دو تا...
سه تا...
چراغ ها یکی پس از دیگری روشن شدند.
نورشان زیاد نبود، اما در آن تاریکی کامل، همان نور اندک هم ارزش زیادی داشت. 👦 کودکی که راه خانه را گم کرده بود
در همان شب، پسربچه ای که همراه مادرش به خانه یکی از بستگان رفته بود، هنگام بازگشت از خانواده جدا شد.
باران شدید بود.
کوچه ها تاریک بودند.
کودک ترسیده بود و نمی دانست کجا برود.
ناگهان در دوردست، نور یک چراغ را دید.
به سمت آن رفت.
چند قدم جلوتر، چراغ دیگری روشن بود.
بعد چراغ بعدی.
کودک متوجه شد چراغ ها مانند یک رد نور در امتداد کوچه قرار گرفته اند.
همان مسیر را دنبال کرد.
بالاخره به میدان شهر رسید؛ جایی که مردم برای پیدا کردن او جمع شده بودند.
مادرش وقتی او را دید، او را در آغوش گرفت.
کودک فقط یک جمله گفت:
«چراغ ها من را به خانه رساندند.» …













