
فورس کردن یعنی چه
فورس کردن یعنی مجبور کردن، به زور وادار کردن معادل های force در دیکشنری فارسی
تحمیل کردن، زور گفتن، واداشتن، مجبور کردن to force somebody. کسی را مجبور کردن He didn't force me—I wanted to go. ... به زور (کاری را) انجام دادن معادل ها در دیکشنری فارسی: وادار کردن to force something. به زور کاری کردن Sabine معنی فورس (force)
شدت، جبر، عده، بازو، شدت عمل، نفوذ، نیرو، زور، تحمیل، قوا، بردار نیرو، نیرومندی، رستی، قفل را شکستن، بزور باز کردن، بی عصمت کردن، بازور جلو رفتن، مجبور کردن، درهم شکستن، بیرون کردن، راندن
معانی دیگر فورس
قدرت، قوه، قهر، عنف، اجبار، زورآوری، زورگویی، (توسل به) زور (یا قوه ی قهریه)، نیروی دماغی یا اخلاقی، قدرت مهار کردن، نیروی استدلال، اثر، تاثیر، هنایش، نکته ی اصلی، معنی واقعی، چم راستین، نیروی ارتشی (هوایی و دریایی و زمینی)، (جمع) قوا، گروه مردم (که به منظور خاصی متشکل شده اند)، دسته، (حقوق) ارزش قانونی، اعتبار قانونی، قابلیت اجرا، نافذ بودن، الزام …






