
ادامه داستان تصویری یک بازی دیگر قبل از خواب
چنگو سر تکان داد.
مامان گفت: «پنج دقیقه خیلی زیاد به نظر نمیاد، ولی هر بار که پنج دقیقه بیشتر خواستی، همه شون روی هم جمع شدند.»
آن شب مامان گفت: «امشب یک برنامهٔ ساده برای وقت خواب داریم. اول اسباب بازی هات رو جمع می کنی، بعد دندون هات رو مسواک می زنی، یه قصهٔ کوتاه انتخاب می کنی و بعد چراغ رو خاموش می کنیم.»
چنگو بدون اینکه مامان دوباره یادآوری کند، اسباب بازی هایش را جمع کرد. دندان هایش را مسواک زد و یک کتاب قصهٔ کوتاه انتخاب کرد.
بعد از قصه، به مکعب هایش نگاه کرد.
گفت: «فقط پنج دقیقه دیگه…»
بعد یاد بالش بزرگی افتاد که کشیده بود. یادش آمد در بازی صدف نوبتش را از دست داده و زنگ تفریح روی نیمکت نشسته بود.
چنگو به جای بلند شدن، زیر پتو خزید.
گفت: «می تونیم چراغ رو خاموش کنیم.»
صبح روز بعد، چنگو پیش از آنکه مامان صدایش بزند، …












