قصه تصویری کودکانه آلیس در سرزمین عجایب
یک بعدازظهر گرم تابستانی، آلیس کنار خواهر بزرگ ترش روی سبزه های کنار رودخانه نشسته بود. خواهرش کتاب می خواند، اما کتاب نه تصویری داشت و نه حتی یک متن.
آلیس سعی کرد به کتاب توجه کند، اما پلک هایش کم کم سنگین شدند. هوای گرم هر دقیقه خواب آلودترش می کرد.
ناگهان چیزی سفید لابه لای علف ها برق زد.
یک خرگوش سفید با عجله از کنار آلیس گذشت.
اول به نظر می رسید یک خرگوش معمولی باشد. اما بعد آلیس شنید که حرف می زند.
خرگوش فریاد زد: «ای وای! ای وای! دیرم شده!»
عجیب تر از همه اینکه جلیقه کوچک و مرتبی پوشیده بود. ساعت جیبی اش را از جیب جلیقه بیرون آورد، نگاهی به آن انداخت و دوباره به راه افتاد.
خواب از سر آلیس پرید. فوری از جا بلند شد. تا آن روز هیچ خرگوشی ندیده بود که جلیقه بپوشد، ساعت همراهش داشته باشد یا نگران دیر رسیدن باشد.
خرگوش سفید از میان دشت دوید و داخل سوراخ بزرگی زیر یک پرچین ناپدید شد. آلیس بی آنکه فکر کند چطور از آنجا بیرون می آید، با عجله دنبالش رفت.
تونل چند قدم رو به پایین شیب داشت. بعد ناگهان زمین زیر پای آلیس خالی شد. …














