قیمت طلا امروز




 سایت دلگرم / ۵۲ دقیقه قبل

آلیس در سرزمین عجایب؛ قصه ای برای کودکان

خواندن قصه کودکانه آلیس در سرزمین عجایب، ماجرای سقوط آلیس به لانه خرگوش سفید و کشف باغی جادویی با درهای کوچک و کلید طلایی.
 آلیس در سرزمین عجایب؛ قصه ای برای کودکان

این بخش به‌صورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.

قصه تصویری کودکانه آلیس در سرزمین عجایب

یک بعدازظهر گرم تابستانی، آلیس کنار خواهر بزرگ ترش روی سبزه های کنار رودخانه نشسته بود. خواهرش کتاب می خواند، اما کتاب نه تصویری داشت و نه حتی یک متن.

آلیس سعی کرد به کتاب توجه کند، اما پلک هایش کم کم سنگین شدند. هوای گرم هر دقیقه خواب آلودترش می کرد.

ناگهان چیزی سفید لابه لای علف ها برق زد.

یک خرگوش سفید با عجله از کنار آلیس گذشت.

اول به نظر می رسید یک خرگوش معمولی باشد. اما بعد آلیس شنید که حرف می زند.

خرگوش فریاد زد: «ای وای! ای وای! دیرم شده!»

عجیب تر از همه اینکه جلیقه کوچک و مرتبی پوشیده بود. ساعت جیبی اش را از جیب جلیقه بیرون آورد، نگاهی به آن انداخت و دوباره به راه افتاد.

خواب از سر آلیس پرید. فوری از جا بلند شد. تا آن روز هیچ خرگوشی ندیده بود که جلیقه بپوشد، ساعت همراهش داشته باشد یا نگران دیر رسیدن باشد.

خرگوش سفید از میان دشت دوید و داخل سوراخ بزرگی زیر یک پرچین ناپدید شد. آلیس بی آنکه فکر کند چطور از آنجا بیرون می آید، با عجله دنبالش رفت.

تونل چند قدم رو به پایین شیب داشت. بعد ناگهان زمین زیر پای آلیس خالی شد.

شروع به افتادن کرد.

سقوط در لانه خرگوش

پایین، پایین و باز هم پایین تر رفت.

انگار سقوطش تمامی نداشت. در امتداد دیواره های تونل، رف ها و کمدهایی دیده می شد. نقشه ها و تصویرهایی هم از میخ های چوبی آویزان بودند.

آلیس همان طور که از کنارشان پایین می رفت، گفت: «نمی دونم این سوراخ به کجا می رسه.»

بعد یاد گربه اش، دینا، افتاد که در خانه منتظرش بود.

گفت: «کاش دینا اینجا بود. البته بعید می دونم از افتادن توی لانه خرگوش خوشش بیاد.»

سرانجام روی توده ای از برگ های خشک فرود آمد. لباسش را تکاند و به اطراف نگاه کرد.

خرگوش سفید کمی جلوتر با عجله دور می شد. آلیس دنبالش دوید، اما خرگوش از پیچی گذشت و ناپدید شد.

همچنین بخوانید: قصه تصویری یک سوال خیلی خوشمزه برای کودکان پارسا در میان وعده با سه میوه روبه رو می شود و از خود می پرسد کدام یک خوشمزه تر است؛ اما در پایان می فهمد همه میوه ها به نوعی برنده اند.

آلیس خودش را در تالاری دراز و پر از درهای قفل شده دید. وسط تالار، میزی شیشه ای قرار داشت و روی آن یک کلید طلایی کوچک بود. …