
در حاشیه روستایی کوچک، باغی قدیمی قرار داشت که زمانی پر از درختان سبز و میوه های شیرین بود. اما چند سال خشکسالی باعث شده بود بیشتر درختان خشک شوند.
مردم روستا دیگر امیدی به باغ نداشتند.
هرکس از کنار آن عبور می کرد، می گفت:
- این باغ دیگر تمام شده است.
اما پیرمردی به نام «رحمان» هر صبح زود وارد باغ می شد.
شاخه های خشک را هرس می کرد، زمین را شخم می زد و با سطل هایی کوچک برای درختان آب می آورد.
یک روز جوانی که هر روز او را می دید، با تعجب پرسید:
- پدرجان، چرا هنوز به این درخت ها آب می دهی؟ مگر نمی بینی خشک شده اند؟
پیرمرد لبخند زد و گفت:
- می بینم.
جوان گفت:
- پس چرا ادامه می دهی؟
پیرمرد دستی روی تنه یکی از درختان کشید و جواب داد:
- چون من نمی دانم درون این درخت چه می گذرد.
جوان خندید و گفت:
- اما چیزی از آن باقی نمانده!
پیرمرد گفت:
- شاید از بیرون خشک باشد، اما ممکن است هنوز ریشه ای زنده در دل خاک داشته باشد.
جوان گفت:
- اگر اشتباه کرده باشی چه؟
پیرمرد بیلش را برداشت و گفت:
- آن وقت فقط آب و چند روز از عمرم را از دست داده ام؛ اما اگر درست بگویم، شاید یک باغ را نجات داده باشم.
جوان دیگر چیزی نگفت.
ماه ها گذشت.
پیرمرد همچنان به باغ رسیدگی می کرد.
نه درختی شکوفه داد، نه میوه ای رویید.
حتی خود پیرمرد هم گاهی خسته می شد، اما هر صبح دوباره به باغ می رفت.
تا اینکه یک روز بهاری، جوان هنگام عبور از کنار باغ ناگهان ایستاد.
روی یکی از درختان خشک، چند شکوفه سفید کوچک دیده می شد.
جوان با عجله وارد باغ شد و پیرمرد را صدا زد:
- پدرجان! بیا! درخت شکوفه داده!
پیرمرد آرام نزدیک شد، به شکوفه ها نگاه کرد و لبخند زد.
جوان گفت:
- تو از اول می دانستی که این اتفاق می افتد؟
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت:
- نه.





