
قصه «آخرین شمع ساز شهر» (برای کودک ۱۰ ساله)
کوچه ی سنگ فرش بوی موم می داد. همیشه. تابستان، زمستان، باران، آفتاب. چون ته کوچه، پشت یه درِ چوبیِ آبی رنگ، اوستا بهرام نشسته بود و شمع می ساخت.
دست هایش زرد بود. نه از بیماری، بلکه از چهل سال مومِ ذوب شده. انگشت هایش بوی عسل می داد و ناخن هایش همیشه یه لایه نازک پارافین داشت. می گفتند وقتی بچه بود، مادرش او را توی کارگاه بزرگ می کرد و او با مومِ گرم لالایی می گرفت.
تغییر روزگار
اما شهر عوض شده بود.
اول لامپ آمد. بعد نئون. بعد صفحه های روشنِ موبایل. کسی دیگر شمع نمی خواست؛ مگر برای تولد، مگر برای برق رفتگی، یا برای عکسِ اینستاگرام.
اوستا بهرام هر روز کرکره را بالا می داد. موم را آب می کرد. فتیله را می چرخاند. شمع ها را می چید روی قفسه و شب، کرکره را پایین می داد.
فروش؟ شاید هفته ای دو تا. شاید صفر.
پسرش سامان می گفت: «بابا، بیا کارخونه. حقوق ثابت، بیمه، مرخصی.»
اوستا بهرام لبخند می زد و می گفت: «شمعِ کارخونه بوی هیچی نمی ده. شمعِ من بوی خاطره می ده.»
سامان سر تکان می داد و می رفت.
شبی که شهر تاریک شد
یه شبِ پاییزی، برقِ کلِ شهر رفت. نه یه ساعت، نه دو ساعت... سه شب تمام.
مردم آمدند جلوی درِ آبی. اول یه نفر، بعد ده نفر، بعد صف کشیدند تا سرِ کوچه.
«اوستا! شمع داری؟»
«اوستا! یه دونه برای بچه ام، می ترسه تو تاریکی.»
«اوستا! مادربزرگم عادت داره شب با شمع کتاب بخونه.»
اوستا بهرام لبخند زد. کرکره را کامل بالا داد. قفسه ها را آورد بیرون. شمع ها را چید روی میز. صد تا، دویست تا، سیصد تا...
و شهر، سه شب، با شمع های او روشن ماند.
شاگرد تازه
وقتی برق برگشت، مردم رفتند. کوچه دوباره خلوت شد. اوستا بهرام نشست پشت میزش. موم را آب کرد. فتیله را چرخاند.
اما یه چیز فرق کرده بود.
یه دخترِ ده ساله، هر روز بعد از مدرسه می آمد. می نشست گوشه ی کارگاه. نگاه می کرد و سؤال می پرسید:
«اوستا، موم رو چند درجه آب می کنی؟»
«اوستا، …












