
🧵 دکمه کوچک
سامان از کودکی عادت داشت وسایل قدیمی خانه مادربزرگش را بی ارزش بداند.
هر بار که به خانه او می رفت، می دید مادربزرگ یک جعبه کوچک چوبی دارد که پر از نخ، سوزن، دکمه و تکه های پارچه است.
یک روز سامان جعبه را باز کرد و با خنده گفت:
- مامان بزرگ، چرا این همه خرت وپرت را نگه داشته ای؟
مادربزرگ لبخند زد و گفت:
- همه شان یک داستان دارند.
سامان یکی از دکمه ها را برداشت.
دکمه ای ساده و قهوه ای رنگ بود.
گفت:
- این یکی که دیگر هیچ ارزشی ندارد!
مادربزرگ دکمه را از دستش گرفت و آرام داخل جعبه گذاشت.
گفت:
- این یکی را بیشتر از همه دوست دارم.
سامان با تعجب پرسید:
- چرا؟
مادربزرگ جواب نداد.
🕰️ سال ها بعد
سال ها گذشت.
سامان بزرگ شد و برای کار به شهر دیگری رفت.
مشغله هایش زیاد شد و دیدارهایش با مادربزرگ کمتر.
هر بار که تلفنی صحبت می کرد، مادربزرگ فقط می گفت:
- مواظب خودت باش پسرم.
یک روز خبر رسید مادربزرگ بیمار شده است.
سامان خودش را به خانه او رساند.
وقتی وارد اتاق شد، چشمش به همان جعبه چوبی افتاد.
جعبه هنوز روی میز بود.
سامان آن را باز کرد.
همان دکمه قهوه ای را دید.
این بار دیگر نخندید.
آن را برداشت و از مادربزرگ پرسید:
- مامان بزرگ، بالاخره می گویی این دکمه چرا برایت این قدر مهم است؟
مادربزرگ لبخند زد.
گفت:
- این دکمه از اولین پیراهنی است که پدرت برایت خرید.
سامان مکث کرد.
❤️ قصه ای که پشت دکمه بود
مادربزرگ ادامه داد:
- آن روزها پدرت تازه سر کار رفته بود و پول زیادی نداشت. اولین حقوقش را گرفت و برای تو یک پیراهن خرید.
سامان آرام گفت:
- یادم نمی آید...
مادربزرگ لبخند زد:
- طبیعی است. خیلی کوچک بودی.













