قیمت طلا امروز




 سایت دلگرم / ۱۴۰۵/۰۵/۲۸

داستان کودکانه کوتاه ستاره ای که از آسمان لغزید

داستان کودکانه درباره دختری به نام آذر که ستاره افتاده را نجات می دهد؛ داستانی آموزنده درباره مهربانی و کمک به دیگران.
 داستان کودکانه کوتاه ستاره ای که از آسمان لغزید

این بخش به‌صورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.

قصه «ستاره ای که از آسمان لغزید» برای کودک ۷ ساله

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان، هیچ کس نبود.

در خانه ای کوچک، دختری زندگی می کرد به نام آذر. آذر هر شب، پیش از خواب، ستاره ها را می شمرد. یک، دو، سه... تا آن جا که چشم هایش خسته می شد.

یک شب، در میانِ شمارش، دید یک ستاره از آسمان لغزید. ستاره مانند قطره ای از نور، از بالا به پایین آمد و در باغِ پشتِ خانه فرود آمد.

آذر پالتویش را پوشید و به باغ رفت. در میانِ علف ها، ستاره ای کوچک افتاده بود. نورش کم و کم تر می شد. ستاره با صدایی لرزان گفت: «از آسمان افتاده ام. اگر پیش از سپیده دم برنگردم، خاموش می شوم.»

آذر گفت: «نترس. من کمکت می کنم.»

نخست، نزدِ باد رفت و گفت: «ای باد، ستاره ای افتاده است. آیا می توانی او را به آسمان ببری؟» باد پاسخ داد: «من تنها برگ ها را می برم. ستاره برای من سنگین است.»

پس آذر نزدِ جویِ آب رفت و گفت: «ای جوی، ستاره ای افتاده است. آیا می توانی او را به آسمان ببری؟» جوی پاسخ داد: «من تنها به سویِ دریا می روم. راهِ آسمان را نمی دانم.» …




جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ - 11 September 2026