همه سر جایشان بودند.
گوش ها؟
هر کدام را خیلی آرام کشید.
سر جایشان بودند.
بینی؟
کمی تکانش داد.
آن هم سر جایش بود.
انگشت ها؟
هر ده تا را شمرد.
همه سر جایشان بودند.
زانوها؟
یک بار خمشان کرد.
بعد یک بار دیگر.
آن ها هم سر جایشان بودند.
آخر سر، دهانش را باز کرد و به دندان لقش نگاه کرد.
با زبانش به آن فشار داد.
لق!
دوباره کمی فشار داد.
لق، لق…
یک دفعه دندان کوچولو در کف دستش افتاد.
آرین بی حرکت ماند.
به دندان توی دستش نگاه کرد.
بعد به خودش در آینه نگاه کرد.
کمی صبر کرد.
نکند حالا یکی از گوش هایش هم بیفتد؟
باز هم صبر کرد.
«بینی ام چی؟»
هیچ اتفاقی نیفتاد.
انگشت هایش را شمرد.
هر ده تا هنوز سر جایشان بودند.
یک بار بالا پرید.
بعد یک بار دیگر.
زانوهایش هم خیلی خوب کار می کردند.
آرام به هر دو گوشش دست زد.
گوش هایش هم همان جا بودند.
آرین به جای خالی کوچکی میان دندان هایش نگاه کرد.
بعد دوباره به دندان کوچولوی توی دستش نگاه کرد.
ناگهان حرف مامان یادش آمد.
همچنین بخوانید: قصه جذاب و آموزنده ی آیا چیز دیگری لق شده؟ آرین هنگام مسواک زدن متوجه لق شدن دندانش می شود و به فکر می افتد که شاید بقیه اعضای بدنش هم لق شده باشند!
مامان گفته بود وقتی بچه ها بزرگ تر می شوند، دندان های شیری شان لق می شود و می افتد. بعد کم کم یک دندان تازه جایش درمی آید.
چشم های آرین گرد شد.
«آهااا!»
پس گوش هایش قرار نبود جایی بروند.
بینی اش هم همین طور.
انگشت هایش هم.
زانوهایش هم.
به جای خالی کوچک میان دندان هایش نگاه کرد و لبخند زد.
بزرگ شدن یک دفعه خیلی جالب شده بود.
قبل از اینکه از جلوی آینه برود، برای آخرین بار یکی از گوش هایش را کمی تکان داد.
گوشش یک کوچولو حرکت کرد.
آرین با خیال راحت سر تکان داد.
«این که طبیعیه!»
بعد با لبخندی بزرگ از جلوی آینه دور شد؛ با یک دندان کمتر.
گوش ها، بینی، انگشت ها و زانوهایش همگی درست سر جایشان بودند.
پایان.









