
قصه کودکانه یک بازی دیگر قبل از خواب
چنگو، خرچنگ کوچولو، داشت با مکعب های اسباب بازی اش برج بلندی می ساخت که مامان از لای در نگاهی به اتاق نشیمن انداخت.
مامان گفت: «وقت خوابه، چنگو.»
چنگو با دقت یک مکعب دیگر روی برج گذاشت. «فقط پنج دقیقه دیگه؟»
مامان گفت: «باشه. پنج دقیقه.»
وقتی پنج دقیقه تمام شد، چنگو کنار برجش یک پل هم ساخته بود.
مامان گفت: «وقتشه مکعب ها رو جمع کنی.»
چنگو گفت: «ولی پل یه جاده می خواد. فقط پنج دقیقه دیگه؟»
مامان به ساعت نگاه کرد. «پنج دقیقه دیگه.»
وقتی آن پنج دقیقه هم تمام شد، کنار جاده یک خانهٔ کوچک بود و چنگو داشت همهٔ ماشین های اسباب بازی اش را جلوی خانه پارک می کرد.
مامان آرام سر تکان داد. «برای امشب دیگه بسه. دیگه نمی تونی پنج دقیقه بیشتر بخوای. حالا واقعاً وقت خوابه.»
چنگو اسباب بازی هایش را جمع کرد، دندان هایش را مسواک زد و آن شب خیلی دیرتر از همیشه به تختخواب رفت.
صبح روز بعد، چنگو یک چشمش را باز کرد.
بعد دوباره چشمش را بست.
مامان صدایش زد: «چنگو! وقت رفتن به مدرسه ست!»
چنگو از تخت پایین پرید. صبحانه اش را با عجله خورد و کتاب قصهٔ شبش را به جای پوشهٔ مدرسه برداشت. بعد با کوله پشتی ای که از یک شانه اش آویزان بود، از خانه بیرون زد.
…












