
قصه «پرنده ی کوچکی که آوازش را گم کرد» برای کودک ۷ ساله
یکی بود، یکی نبود. در شاخه ی بلندِ درختی کهن، پرنده ی کوچکی زندگی می کرد به نام نغمه. نغمه هر بامداد، زیباترین آوازِ جنگل را می خواند. اما یک صبح، وقتی بال هایش را گشود تا بخواند، هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. آوازش گم شده بود.
نغمه اندوهگین شد و به جست وجو رفت.
نخست نزدِ رود رفت و گفت: «ای رود، آوازِ مرا ندیده ای؟» رود پاسخ داد: «آوازِ تو را ندیده ام. اما بیا، صدایِ مرا با خود ببر.» و نغمه صدایِ شرشرِ آب را در سینه اش نگه داشت.
پس نزدِ باد رفت و گفت: «ای باد، آوازِ مرا ندیده ای؟» باد پاسخ داد: «آوازِ تو را ندیده ام. اما بیا، صدایِ مرا با خود ببر.» و نغمه صدایِ خش خشِ برگ ها را در سینه اش نگه داشت.
پس نزدِ خورشید رفت و گفت: «ای خورشید، آوازِ مرا ندیده ای؟» خورشید پاسخ داد: «آوازِ تو را ندیده ام. اما بیا، گرمایِ مرا با خود ببر.» و نغمه گرمایِ طلاییِ نور را در سینه اش نگه داشت.
نغمه به خانه برگشت. سینه اش پر از صدایِ آب، …


