
کلاسهای تابستانی، شاید گوشهای از وقت بچهها را فقط پر کند و بقیهاش را دور هم در خانهایم. خانه هم برای بچههایی با این سن و سال خیلی جذاب نیست. آنها نیاز به محیط بیرون دارند. با اینکه یکی، دوبار در هفته بیرون میرویم و میچرخیم و راه میرویم، اما همان موقع حالشان خوب است و کیف میکنند. بقیه روزها غر میزنند که برنامه بریز، بیرون ببر، بازی کن و... .
هفته گذشته بعد از چند بار داد و قال سر مسائل مختلف با بچهها، به این نتیجه رسیدم که باید پای حرفم بمانم و وقتی گفتم: «اگر این حرف رو تکرار کنی، آیپدت دو روز توقیف میشه.» واقعا دو روز توقیف کنم. گرچه کار سختی بود و باید غرولندهای بعدش را به جان میخریدم، اما توانم را جمع کردم و گفتم: «امشب که بخوابین، آیپدهاتون جمع میشه، تا وقتی کارهایی که انجام دادنشون ممنوعه رو ترک کنین. تمام.» هر دو با حالتی ناباورانه من را نگاه میکردند و زیر لب با هم نقشه میکشیدند که آیپد را قایم میکنیم تا مامان نتواند به هدفش برسد. پسر کوچک به خیال اینکه خیلی زرنگ است، آیپد را لای پتو پیچید و گذاشت گوشه تخت که من نبینم. با هم ریزریز میخندیدند که «همیشه همین را میگوید ولی توقیف نمیکند، آن هم برای دو روز.» من که عزمم را جزم کرده بودم، در آرامش خواباندمشان و اولین کاری که کردم، برداشتن آیپد از لای پتو بود.
صبح اولین سوالی که پسرم از من وقتی در خواب بودم، پرسید، جای آیپدش بود. با صدای خوابآلود گفتم: «توقیفه.» او که از شنیدن این حرف دمغ شده بود، راهی هال شد تا با جستوجویی ساده آیپد را پیدا کند. برادر کوچکش هم به کمکش رفته بود تا به من ثابت کنند ما جاسازهای تو را بلدیم. نمیتوانی دیگر حریف ما شوی. بعد از چند دقیقهای جستوجو، دوباره با گردن کج، راهی اتاقم شدند و گفتند: «اگه قول بدیم بچههای خوبی باشیم چی؟ از توقیف درمیاری؟ لطفا.» نه بلندی گفتم و رویم را کردم به سمت پنجره که چند دقیقه دیگر هم بخوابم.
صبحانه را که چیدم صدایشان کردم. هر دو سراغ گوشیام را گرفتند که با صبحانهشان کارتون ببینند. گفتم: «گوشی ندارین.» پسر کوچک گفت: «گوشی دیگه چرا؟ آیپد رو گرفتی بسه دیگه.» گفتم: «هنوز از کارهای دیشبتون عصبانیام. گوشی، آیپد، تلویزیون، فعلا هیچی ندارین.» پسر بزرگ گفت: «باشه، اگه اینجوریه من هم صبحونه نمیخورم.» گفتم: «میتونی …












