
مارکوس در سال ۱۹۴۶ به دنیا آمد. مادرش زمانی که او تنها سه سال داشت از دنیا رفت و پس از آن، پدرش دوباره ازدواج کرد. مارکوس بعدها مدعی شد که از سوی نامادریاش مورد آزار و اذیت قرار میگرفت. خانواده او در فقر زندگی میکردند و پدرش مارکوس را برای کار نزد یک بزچران در کوهستان فرستاد یا به گفته برخی منابع، او را در ازای دریافت پول به این مرد سپرد. با این حال، زمانی که آن مرد مسن بهطور ناگهانی از دنیا رفت، مارکوس که در آن زمان حدود هفت سال داشت، در کوهستان رها شد و در نتیجه بهتنهایی زندگی خود را در طبیعت ادامه داد.
مارکوس بعدها گفت که در سالهای زندگی در کوهستان، یک گرگ ماده از او مراقبت میکرد. او درباره این اتفاق گفته بود:
بعد از اینکه گرگ ماده به تولههایش غذا میداد، یک تکه گوشت برای من میانداخت.
طبق گفته مارکوس، او گوشت را برمیداشت و میخورد، اما ابتدا تصور میکرد گرگ قصد دارد او را گاز بگیرد. با این حال، گرگ زبانش را بیرون آورد و شروع به لیس زدن او کرد. او در ادامه گفت:
بعد از آن، من یکی از اعضای خانواده شدم.
مارکوس همچنین ادعا میکرد که گرگ ماده به او یاد داده بود چگونه در طبیعت توت، قارچ و سایر مواد غذایی را پیدا کند و زنده بماند. او میگفت گرگها برای تأمین غذا به او کمک میکردند و حتی گاهی تکههای گوشت را برایش میآوردند. او در کنار گرگها مشغول زندگی بود و حتی یک مار بهعنوان حیوان خانگی داشت که آن را با شیر بز تغذیه میکرد.
اما این زندگی در سال ۱۹۶۵ پایان یافت، زمانی که نیروهای گارد مدنی اسپانیا، مارکوس ۱۹ ساله را در منطقه کوهستانی سیرا مورنا پیدا کردند. مأموران او را در حالی دیدند که روی چهار دستوپا در کوهستان (پابرهنه و نیمهبرهنه) در حرکت بود. دستها و پاهایش به دلیل سالها زندگی در طبیعت، پینههای ضخیمی داشتند. مارکوس در پاسخ به سوال مأموران به جای صحبت کردن، صداهایی شبیه غرغر و صداهای حیوانی تولید میکرد.
شرایط او باعث شده بود مأموران از خود بپرسند که این نوجوان چگونه توانسته سالهای زیادی را بهتنهایی در طبیعت زنده بماند.
مأموران برای انتقال او با مشکل مواجه شدند، زیرا مارکوس تلاش میکرد آنها را گاز بگیرد. در نهایت مجبور شدند دستها و دهان او را ببندند. پس از بازگشت مارکوس به جامعه، پدرش که هرگز …












