ایران آنلاین:
عبدالرحیم سعیدی راد / در خانه وحی، علی(ع) مانده بود و سکوتی که از هر شمشیری سنگینتر بود. مردی که در میدانها از هیچکس نترسیده بود، حالا روبهروی پیکر پاک پیامبر(ص) ایستاده بود و شاید برای نخستین بار نمیدانست با آن همه اندوه چه کند! میشود شمشیر را در غلاف گذاشت، اما غم را کجا باید پنهان کرد؟ علی(ع) سر برنمیداشت. گویی میخواست از میان خاک، آخرین ردّ صدای پیامبر(ص) را پیدا کند.
و فاطمه(س) ... دختر، کنار پدر نشسته بود. نه آنگونه که دختران کنار پدر مینشینند، بلکه همچون آخرین درختی که در باغی بیپرنده مانده باشد. خانه بوی پدر میداد و هیچکس جرأت نمیکرد پنجره را باز کند. مبادا باد بوی او را با خود ببرد.
مدینه آن شب خوابش نبرد. ماه روی دیوارها راه میرفت و نخلها در تاریکی آرامآرام خم میشدند. خیال میکنم ستارهها هم آن شب شاید نزدیکتر آمده بودند؛ نه برای تماشای زمین، که برای عرض تسلیت به اهل خانه که بیتابی امانشان را بریده بود. …












