
حسین آجورلو،تحلیلگر امنیت بینالملل و عضو هیأت علمی دانشگاه بینالمللی علامه عسکری: اگرچه دشمنان از مواضع خود بعد از مقاومت میهنی ایرانیان عقب نشستند، ولی همچنان سودای تسلیم ایران با ابزار نظامی محدود و کنترل شده دارند، این رویارویی بهتدریج به یک درگیری فرسایشی در منطقه خاکستری تبدیل شده است و با گسترش افقی و عمودی میدان نبرد، افزایش هزینههای نظامی، اقتصادی و سیاسی، و پیچیدگی روزافزون معادلات منطقهای و بینالمللی کشور را در وضعیتی قرار داده که هرگونه تصمیمگیری راهبردی بیش از پیش سرنوشتساز شده است.
در چنین شرایطی، آنچه در فضای سیاسی و رسانهای کشور شاهد هستیم، شکلگیری دو قطبی آشکاری است که هر یک با تکیه بر بخشی از واقعیتها و مفروضات خاص خود رویکردی مشخص برای مدیریت جنگ و سیاست خارجی ارائه میدهند و بر سر آن وارد مناظرات و جدلهای سیاسی شدهاند که این امر برای کشور در حال درگیری نظامی، مطلوب نیست و انسجام از ضروریات آن محسوب میشود. این دو قطبی فعلی، مجال تفکر و بازاندیشی و نگاه چندبعدی را تضعیف کرده است.
تقابل مطلق؛ فرصت یا تله؟
رویکرد اول، با لباس واقعگرایی کلاسیک و بر منطق تقابل بر این باور است که ماهیت دشمن وجودی و بازی با حاصل جمع صفر است و هرگونه نرمش به معنای پذیرش شکست و سازش است. این رویکرد با مفروضاتی همچون شوک نفتی دویست دلاری، پایانپذیری تسلیحات پدافندی رقیب و وعده تسلیم طرف مقابل در عرض چند ماه، به دنبال راهکارهای حداکثری است و هرگونه تنزل از این خواسته را عقبنشینی مینامد.
در این نگاه، محور مقاومت بهعنوان بخشی از خود راهبردی ایران تعریف میشود که حمایت کامل از آن یک ضرورت اجتنابناپذیر است. روسیه و چین نیز در این دیدگاه، متحدانی هستند که باید روابط ویژه با آنها برقرار شود و هرگونه ضعف در این حوزه، ناشی از ناکارآمدی کارگزاران داخلی است. در عرصه سیاست داخلی هرگونه نقد به وضع موجود، تضعیف جبهه داخلی تلقی شده و در شرایط جنگی، نیروهای دفاعی به عنوان تنها نهاد درککننده عمق تهدید، باید تصمیمات نهایی را اتخاذ کنند و سایر حوزههای حکمرانی …








