
علیرضا پیروزان؛ دکترای مطالعات فرهنگی / این پرسش، برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر میرسد، درباره کامیابی نیست؛ درباره خلأ است؛ درباره لحظهای که انسان بر بلندترین قلهای که سالها برای رسیدن به آن جنگیده میایستد، به افق نگاه میکند و ناگهان درمییابد آنچه در جستوجویش بوده، هرگز روی آن قله انتظارش را نمیکشیده است. انسان در لحظهای شکست میخورد که گمان میکند آخرین پاسخ را یافته است. از آن پس، جهان دیگر او را فرا نمیخواند، رازها خاموش میشوند و افقها به دیوار بدل میشوند. زندگی، پیش از آنکه از مرگ آسیب ببیند، از یقین آسیب میبیند. هر تمدنی که خود را صاحب حقیقت نهایی پنداشته، دیر یا زود از حرکت بازایستاده است؛ و هر انسانی که جرأت کرده دوباره تردید کند، راهی تازه به روی جهان گشوده است.
یوهان ولفگانگ فون گوته (1832-1749)، بیش از هر چیز، شاعر این تردید خلاق است. در آثار او، تردید نشانه ضعف نیست، بلکه نشانه زنده بودن است. همین ویژگی است که جهان ادبی گوته را، با وجود گذشت بیش از دو سده، همچنان معاصر نگه داشته است. اگر امروز خوانندهای جوان، بیآنکه چیزی از آلمان سده هجدهم بداند، «ورتر» را با اشتیاق میخواند یا در برابر «فاوست» احساس حیرت میکند، دلیلش آن نیست که گوته تاریخ را خوب روایت کرده است؛ دلیلش این است که او یکی از عمیقترین تجربههای انسان را به زبان آورده است؛ تجربه نرسیدن.
اما «نرسیدن» در جهان گوته، واژهای تلخ نیست. او ناکامی را ستایش نمیکند و رنج را فضیلت نمیشمارد. آنچه او میستاید، حرکت است؛ همان نیرویی که انسان را وامیدارد هر بار پس از فرو ریختن، افق دیگری را جستوجو کند. شاید به همین دلیل باشد که در آثار او، «مقصد» هیچگاه به اندازه «راه» اهمیت ندارد. شخصیتهای آثار گوته با آنچه به دست میآورند تعریف نمیشوند، بلکه با آنچه هنوز در جستوجوی آناند شناخته میشوند. این اندیشه، تنها مضمون مشترک آثار گوته نیست؛ ستون فقرات همه جهان فکری …












