مصدق با ایستادگی در برابر یکی از مقتدرترین قدرتهای جهان، نظمی را به چالش کشید که سالها منافع اقتصادی و سیاسی ایران را نادیده گرفته بود. این اقدام اعتمادبهنفس ملی را افزایش داد و این باور را تقویت کرد که ایران میتواند در برابر قدرتهای بزرگ از حقوق خود دفاع کند.
با این حال، همین جایگاه نمادین، ارزیابی کارنامه مصدق را دشوار ساخته است. عظمت ملی شدن نفت گاه چنان برجسته شده که دیگر ابعاد زمامداری او در سایه قرار گرفته است. تاریخ اما تنها با پیروزیها فهمیده نمیشود. ملی شدن نفت، در کنار فرصتهای تاریخی، بحرانهای تازهای نیز آفرید و ایران را در متن منازعهای قرار داد که بهتدریج از اختلاف تهران و لندن فراتر رفت و در چارچوب رقابت جهانی شرق و غرب معنا یافت.
مهمترین لغزش راهبردی مصدق را شاید نه در اصل ملی کردن نفت، بلکه در شیوه مدیریت بحران پس از آن دانست. برخی طرحهای میانجیگرانه، از جمله پیشنهاد بانک جهانی و ابتکارهای دیپلماتیک دیگر، با خواستههای ایران فاصله داشتند، اما میتوانستند ضمن حفظ اصل ملی شدن نفت، فشار اقتصادی و انزوای بینالمللی را کاهش دهند. مصدق این پیشنهادها را بیشتر تهدیدی علیه استقلال ایران تلقی کرد تا فرصتی برای مصالحه. نگاه او به مذاکره، بیش از آنکه بر سازش تاکتیکی استوار باشد، رنگوبوی رویارویی حیثیتی داشت؛ گویی هر عقبنشینی به معنای عدول از آرمان ملی بود.
تداوم تحریم نفتی، کاهش درآمد دولت و افزایش فشار اقتصادی، بحران را تشدید کرد. کسری بودجه و نارضایتی اجتماعی دولت را به سمت استفاده از اختیارات فوقالعاده و خلاف قانون اساسی سوق داد. اگرچه از دید دولت این اقدامات موقتی و برای عبور از بحران بود، این پرسش را ایجاد کرد که آیا میتوان برای دفاع از مردمسالاری، نهادهای مردمسالار را محدود کرد؟
همزمان، گسترش نفوذ حزب توده بر پیچیدگی اوضاع افزود. در فضای جنگ سرد، رهبران آمریکا و بریتانیا تحولات ایران را تنها از منظر نفت نمیدیدند، بلکه نگران بودند که ادامه بحران اقتصادی و افزایش نفوذ حزب توده، ایران را به تدریج از مدار نفوذ غرب خارج کند. از این منظر، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را میتوان حاصل تلاقی مداخله خارجی با شکافها و ضعفهای داخلی دانست.
پیامد کودتا تنها سقوط دولت مصدق نبود. با بازگشت محمدرضا شاه، تمرکز قدرت در سلطنت افزایش یافت. حکومت پهلوی دوم در دهههای بعد نوسازی اقتصادی و اداری گستردهای را پیش برد، اما این توسعه با محدود شدن رقابت سیاسی و تضعیف نهادهای مستقل همراه شد. به باور بسیاری، همین شکاف میان نوسازی اقتصادی و انسداد سیاسی، زمینه بحرانهای بعدی را فراهم کرد.
انقلاب ۱۳۵۷ را نمیتوان پیامد مستقیم دولت مصدق یا کودتای ۲۸ مرداد دانست؛ با این حال، کودتا مسیر تحولات سیاسی ایران را برای دههها تغییر داد و با شکست تجربه دولت ملی و تمرکز قدرت در نهاد سلطنت، فرصت شکلگیری تدریجی نهادهای دموکراتیک را محدود ساخت.
اهمیت تجربه مصدق، در نهایت، فراتر از دهه ۱۳۳۰ است. این تجربه یکی از الگوهای پایدار فرهنگ سیاسی ایران را آشکار میکند: تبدیل مسائل قابل مذاکره به نمادهای هویتی و حیثیتی. هنگامی که یک اختلاف سیاسی یا اقتصادی به آزمونی برای عزت ملی بدل شود، مصالحه - حتی اگر از نظر راهبردی سودمند باشد - به آسانی شکست تلقی میشود. از همین منظر، برخی صاحبنظران میان تجربه ملی شدن نفت و مناقشه هستهای جمهوری اسلامی شباهتی ساختاری میبینند؛ نه به معنای یکسان بودن این دو رویداد از نظز سیاسی و تاریخی، بلکه از این جهت که در هر دو، مسئلهای قابل حل در دیپلماسی میتواند به نمادی از استقلال و حیثیت ملی تبدیل شود و محاسبه هزینه و فایده را تحت تأثیر ملاحظات نمادین و رقابتهای داخلی قرار دهد.
ارزش تجربه مصدق بیش از داوری درباره یک شخصیت تاریخی، در درسی است که درباره ماهیت سیاست به ما میدهد. سیاست عرصه تحقق بیکموکاست آرمانها نیست؛ هنر برقراری تعادل میان آرمان و واقعیت، اصول و مصلحت و خواستههای ملی و محدودیتهای جهان واقعی است. مهمترین خطای راهبردی مصدق را میتوان در همین چارچوب فهمید: پافشاری بر رویکرد «همه یا هیچ» و ناتوانی در یافتن توازنی پایدار میان آرمانگرایی و الزامات سیاست بینالملل. مسلماً تاریخ بیش از آنکه نیتها را به یاد بسپارد، پیامد تصمیمها را ثبت میکند. ملتها زمانی از تاریخ میآموزند که بتوانند در کنار شجاعت شخصیتهای سیاسی، خطاهای آنان را نیز ببینند؛ تنها در این صورت، تاریخ از حافظهای آکنده از احساس به منبعی برای خرد سیاسی و دانشی برای آینده تبدیل خواهد شد.









