مواضع پیدا و پنهان
بر همین مبنا، هرگاه نسیم امید مذاکره و تفاهم میوزد، ناگهان انبوهی از موانع ناپیدا و ناگهانی سر برمیآورند که گویی در ذات خود، آرامش را برنمیتابند و در دل هرجومرج، فرصتی برای بقا و تداوم حیات خود میجویند. حقیقت آن است که آرامش، برای برخی، نه فقط پایان دشمنی، که مرگ تدریجی زیستبومی است که سالها در سایهی ابهام، التهاب و بیقاعدگی، بالیده و ریشه دوانده است. در صف نخست مخالفان هر گونه صلح پایدار، کارتلهایی ایستادهاند که «اقتصاد تاریک» را نه یک تهدید، که مجال طلایی خود میدانند. تحریم، اگرچه برای تمام جهان و جامعه، هزینهای سنگین و طاقتفرسا به شمار میرود، اما برای این شبکههای موازی، مزیتی رقابتی و سودآور محسوب میشود. آنها از نبود شفافیت، فقدان استانداردهای نظارتی چون FATF و خلأ قانونی تغذیه میکنند، و صلح، به معنای ورود نور به روزنههای تاریک معاملات غیرقابلردیابی و پایان انحصار وارداتی است که سودهای کلان پنهان را برای مدتها تضمین میکرده است. برای آنانی که با کارمزدهای سرسامآور نقلوانتقال پول، ثروتی افسانهای انباشتهاند.
سایه سنگین روسیه
صلح چیزی جز ورشکستگی مالی برنامهریزیشده نیست؛ چراکه با گشایش اقتصادی، نظارت و رقابت سالم جایگزین انحصار و فساد سازمانیافته خواهد شد. در لایهای دیگر، رقابتهای ژئوپلیتیک، بهویژه نقش راهبردی روسیه، سایهای سنگین و تعیینکننده بر هر گونه آشتی احتمالی میگسترد. مسکو، ایران منزوی و تحریمزده را شریکی ناگزیر و وابسته میداند که میتواند بهعنوان سپری دیپلماتیک در برابر غرب عمل کند و بخشی از فشارهای بینالمللی را از دوش کرملین بردارد. فقط در عرصه انرژی، تحقق صلح میان تهران و واشنگتن، بهمعنای گشودن دریچهی عظیم گازی ایران به روی اروپاست.
زیست در بحران
گشایشی که میتواند برای همیشه، اهرم فشار روسیه بر بازار انرژی را بشکند و جایگاه انحصاری این کشور را در تأمین سوخت اروپا به مخاطره اندازد. در این نگاه، روسیه هرگز خواهان ایران مقتدر و مستقل در صحنهی جهانی نیست؛ بلکه خواستار ایران درگیر و اسیر تحریمهاست تا بتواند از این وضعیت، بهعنوان اهرمی برای پیشبرد منافع خود و حفظ جایگاه خویش بهعنوان تأمینکنندهی عمدهی انرژی اروپا و نیز جلوگیری از شکلگیری قطبهای رقیب بهره برد.
ایران هراسی
در سطح منطقهای نیز، جریانهایی که بر «بحران» زیست میکنند، از تلآویو تا برخی از پایتختهای عربی، معنایی تازه و هشداردهنده مییابند. تصویر «ایران همیشه تهدید»، کالایی سیاسی و پرسود است که با دامنزدن به ایرانهراسی، بودجههای کلان نظامی را توجیه کرده، ائتلافهای منطقهای را شکل میدهد و نقاط ضعف داخلی این کشورها را میپوشاند. صلح، این دشمن دمدستی و برساخته را از میان برمیدارد و این جریانها را با خلأیی هویتی روبهرو میسازد که در آن، دیگر نمیتوان با توسل به تهدید خارجی، افکار عمومی را بسیج کرد و انحرافات درونی را پنهان نمود. بازگشت آرامش، آزمونی سخت و بیرحمانه برای کادر مدیریتی ناکارآمد داخلی است. در فضای پرالتهاب تحریم، بحران اقتصادی ساختاری را میتوان بهراحتی به حساب دشمن بیرونی گذاشت؛ از سقوط ریال تا فرار سرمایه، تورم و فقر فراگیر. صلح، این حجاب مصنوعی را برمیدارد و مدیران را ناگزیر از پاسخگویی در برابر کارآمدی واقعی خود میسازد. بسیاری از صندلیهای قدرت، که در آشوب، چهرهای متخصص و بحرانزده دارند، در شرایط عادی و توسعهمحور، بیمصرف و ناکارآمد جلوه میکنند و لذا آنها آرامش را موجودیتی خطرناک برای خود میبینند؛ چراکه پردههای اضطراری از برابرشان کنار میرود و ناتوانی حقیقیشان عیان میشود.
برای لایههایی از بدنهی سیاسی ایران، دشمنی با آمریکا به سطح باوری هویتی و وجودی ارتقا یافته است که فراتر از یک راهبرد موقت یا تاکتیک مقطعی عمل میکند. صلح، برای این جماعت، بهمنزلهی فروپاشی معنایی است که سالها بر گرد آن سرمایهگذاری فکری و سیاسی کردهاند.
هراس از صلح
آنان در برابر پرسشهای بنیادین شهروندان دربارهی کارآمدی، رفاه و چشمانداز توسعه، خلع سلاح میسازد. حتی در آن سوی میز مذاکره نیز، در درون خود آمریکا، بازیگرانی قدرتمند و تأثیرگذار از هر گونه صلح واقعی و جامع هراس دارند. پیمانکاران دفاعی و اتاقهای فکری وابسته به صنایع نظامی که از «تنش کنترلشده» و بحران مزمن ارتزاق میکنند، صلح با ایران را بهمعنای تغییر کانون استراتژیک واشنگتن به شرق اروپا یا آسیا میدانند؛ تغییری که نفوذ و سودآوری لابیهای کهنهکار تسلیحات خاورمیانه را به مخاطره میاندازد و بودجههای کلان نظامی تخصیصیافته به منطقه را با تردید روبهرو میسازد. برای این گروهها، صلح یک فرصت نیست، بلکه تهدیدی جدی برای منافع مادی و نفوذ راهبردی آنان محسوب میشود. پایان دشمنی آشکار کنندهی چهرهی حقیقی همهی آنانی است که خود را در قامت «امنیت منطقه» پنهان کردهاند، اما در واقع، منافع تنگ خویش را دنبال میکنند و آرامش پایدار را با موجودیت خود در تضاد میبینند. بنابراین، زمانی که فریاد مخالفت با توافق و تفاهمی بلند میشود، نباید در ظاهر عقیدهی آنان غرق شد و سخنانشان را عین حقیقت پنداشت؛ بلکه باید در بوتههای پنهان آن توافق، به دنبال منفعت گمشدهای گشت که صدایشان را چنان برآشفته و موضعگیریشان را چنان خشن و قاطع ساخته است.
صلح، سرآغاز پاسخگویی بیپرده است؛ بازخوانی بینقاب همهی آنچه در پناه التهاب، ابهام و بحران مزمن، پنهان مانده است و فرصتی است برای رویارویی با واقعیتهایی که سالها در پس پردهی شعار و دشمنی بیرونی، مصون از نقد و نظارت باقی مانده بودند.









