دو روز قبل از شهادت همسرم، ایشان گفته بود اداره بالایی ما را زدند و احتمال دارد اداره ما را هم بزنند. گفتم: پس من اجازه نمیدهمسرکار بروی. گفت: «هیچ وقت چنین حرفی را نزن. من نروم، دیگری نرود، یهو میبینی فردا دشمن در خاکمان میآید. آن وقت من باید تو و دخترانمان را ببرم در زاغه نگهداری کنم»

دو روز قبل از شهادت همسرم، ایشان گفته بود اداره بالایی ما را زدند و احتمال دارد اداره ما را هم بزنند. گفتم: پس من اجازه نمیدهمسرکار بروی. گفت: «هیچ …



