
من عاشق فرشهای دستباف خانه آقای دشتی بودم. سه شب آخر ماه صفر، بعد از نماز مغرب و عشا، خانوادگی راه میافتادیم میرفتیم سمت خانه آقای دشتی. از آن خانههایی که درِ ورودی کوچه اش، یک در باریک آلومینیومی بود که وقتی از چارچوب در عبور میکردی و سه تا پله موکت پوشِ قرمز را بالا میرفتی، تازه میرسیدی به یک پذیرایی بزرگ و دلباز که مختص خانمها بود. از همان ورودی، سه تا پله هم پایین میرفت و میرسید به فضای اختصاصی آقایان. من از لحظهای که پا روی فرشهای خانه آقای دشتی میگذاشتم، احساس میکردم سالهای سال توی این خانه زندگی کردهام.
انگار بارها توی بچگی روی فرشهای این خانه زمین خوردهام. بازی کردهام و به خواب رفتهام. پذیرایی بزرگی که شش تا فرش سه در چهار لاکی دستباف داشت. از راه که میرسیدی، چای را توی استکانهای انگشتی و نعلبکیهای چینی سفید لب طلایی تعارف میکردند و همیشه توی آن قندان چاق استیل، آبنباتهای کنجدی بزرگ بود. چند دقیقه بعد یک بشقاب برایت میآوردند.
یک کیک یزدی و یک قلم میوه به تناسب فصل یا سیب گلاب بود یا نارنگی یا موز. مامان هیچ وقت کیک یزدی اش را نمیخورد. میپیچید لای یک دستمال کاغذی تمیز و صبح فردا کنار سینی چای، دوباره سهم من میشد. من دیگر آن عطر و طعم گلابِ کیک یزدی را جای دیگری نخوردم. همان طور که دیگر آن آبنباتهای کنجدی بزرگ را. درِ خانه آقای دشتی، مثل یک دریچه مرموز، هرسال سه روز آخر صفر رو به یک روضه خانگی قدیمی باز میشد و به رسمی همیشگی، دونفر سخنران ثابت و یک روضه خوان سال خورده دعوت میگرفت و شب آخر با یک پرس چلومرغ سرخ شده مشهدی از میهمان هایش پذیرایی میکرد. بعد، آن دریچه برای باقی سال بسته میشد و دیگری کسی حتی برای لحظهای چشمش به آن سه تا پله موکت پوش ورودی خانه نمیافتاد. سه سال پیش، آقای …






