
پس از نام و یاد خدای خوب و مهربان، سلام به شما دوستان بهتر از جان که با تلاش و ارادهی خستگیناپذیر، در طول سال تحصیلی حسابی درس خواندهاید و خرداد همهی امتحانات را بهخوبی پشتسر گذاشتهاید و حالا هم کارنامههایتان را گرفته و منتظر ثبتنام برای سال تحصیلی جدید هستید.
امیدوارم حالا که بخشی از تابستان و سه ماه تعطیلی را پشت سر گذاشتهاید، تنتان سالم و لبتان خندان باشد و برای فرصت طلایی باقیمانده هم فکرهایی داشته باشید.
دیروز وقتی همهی خانواده درحال نوشیدن چای بودیم، خواهرم مینا لبخندی به من زد و رو به مامان و بابا و خواهر دیگرم گفت: چقدر خوبه حالا که دور همیم برای تابستون فکرامون رو به هم بگیم.
مامان، من میخوام برم کلاس برنامهنویسی. اگه نادر بخواد، میتونم اسمش رو بنویسم که باهم بریم، باهم برگردیم. خواهر دیگرم با سرش حرف او را تأیید کرد و جواب داد: آره، اینطوری یه کم یاد میگیره در کارها برنامه داشته باشه و کاراش نصفه رها نشه.
مانند کلاس معرقکاری پارسالش. خواهرم درست میگفت. قاب چوبی را که قول داده بودم …






