
به گزارش شهرآرانیوز؛ در میان هیاهوی زائران در شارع امامعلی (ع)، ساختمان بلندی ایستاده است که بر نمای آن، عکسهایی از دانشآموزان شهید میناب خودنمایی میکند و کنارش، موکب فرهنگی شهرداری مشهد قرار دارد.
این موکب، میزبان سه مادر شهید است؛ مادرانی که مدرسه بچههای آنها در ساعت۱۱:۲۰ روز ۹اسفند به تلی از خاک تبدیل شد؛ مادرانی که اربعین امسال به یاد فرزندان شهیدشان به میهمانی اباعبدا... (ع) آمدهاند؛ مادران داغدیدهای که با لباسهای سیاه، اما با چشمانی که هنوز نور امید فرزندانشان در آن میدرخشد، کنارهم ایستادهاند.
آنها قابعکس فرزندانشان را مانند گوهری در آغوش گرفتهاند. هرکدام از این قابهایی که در دست پدرها و مادرهاست، روزی با صدای خندهای در خانه جان میگرفت. امروز، اما همین قابها، جای دستهای کوچکی را گرفتهاند که قرار بود کتاب به دست بگیرند نه اینکه تصویرشان روی سینه مادران آرام بگیرد. محمد برای رسیدن به امامش، میان بر زد
مادران دانش آموزان شهید میناب، امروز در مسیر زائران امام حسین (ع) ایستادهاند؛ درست روبه روی موکبی که به نام خدمت برپاست. انگار کربلا فقط مقصد این جاده نیست. کربلا گاهی از دل همین قابهای کوچک آغاز میشود؛ از مادری که هنوز فرزندش را با همان لبخند در آغوش عکسها نگه داشته است؛ از پدری که قامتش ایستاده مانده است، اما دلش روزهاست زیر آوار یک داغ، نفس میکشد.
نعیمه سالاری، مادر شهید «محمد رئوفی نیا»، کنار من است. نگاهش به افق دوخته شده، آنجا که جاده کربلاست. او میگوید: راه ما برای رسیدن به امام حسین (ع) خیلی دور و سخت است، اما محمد من میان بر زد؛ او راه آسمان را پیدا کرد و زودتر از ما به مقصد و امامش رسید.
خاطرات محمد مثل فیلمی از جلوی چشمان مادر میگذرد: «دو سال پیش بود، یک پسربچه شش ساله، پایش را در یک کفش کرد که من هم همراه بابا به مراسم پیاده روی اربعین میروم. یک شمشیر پلاستیکی برداشت که هروقت به حرم امام حسین (ع) رسید، آن را به لباسش ببندد. آخر دوست داشت ظاهرش هم مثل باطنش، امام حسینی باشد.
میگفت: مامان! وقتی رسیدیم جلوی حرم، میخواهم مثل سربازهای امام باشم. او با آن سن کم، نه برای بازی که برای یک پیمان بزرگ راهی شد. محمد با جثه کوچکش، پابه پای ما عمودها را شمرد. برایش نه گرما معنا داشت، نه خستگی. …












