از حرم که بیرون میآید، برای چند لحظه نمیداند باید به کدام طرف نگاه کند. هنوز چشمش به گنبد امیرالمؤمنین (ع) است. همان طلایی که زیر نور صبح برق میزند و آدم دلش نمیآید آن را پشت سر بگذارد. چند قدم که دور میشود، برمیگردد و یک بار دیگر نگاه میکند. بعد بند کوله را روی شانهاش جابهجا میکند و راه میافتد. از اینجا به بعد، مسیر کربلا شروع شده است.
جمعیت آرامآرام در جاده پخش شده. بعضیها تندتر میروند، بعضیها کنار موکبها ایستادهاند، بعضیها هم بیحرف و خسته، فقط قدم برمیدارند. دخترک میان این همه آدم، با چادر و روسری گلدارش حسابی به چشم میآید. یک تافته جدابافته درکنار هزاران نفری که آمدهاند چندروزی از زندگی معمولیشان فاصله بگیرند و خودشان را به حسین (ع) برسانند.
کنار کوله پشتی صورتیاش که یاد دانشآموزان شهید میناب را زنده میکند، یک کاغذ کوچک چسبانده شده که بهسختی دیده میشود و روی آن نوشته شده: «نذر ظهور». …













