من مثلا خیلی به این فکر میکنم که نیشابوریها گله کردند از فقر و بیکاری و او خواست کارآفرینی کند اشاره کرد به کوه و گفت همین کوه خرج مردم نیشابور را میدهد و کوه شد معدن فیروزه، یا آنجایی که با آهو چشم در چشم شد در بند مرد صیاد و نزدیک رفت و احتمالا آهو پوزه کشیده کف دست مهربانش و نفس گرمش خورده به دستان پسر رسول و از هرم همان آه آقای ما فهمیده کرهای به آشیان دارد و ضمانتش کرده و آهو رفته و برگشته یا آنجایی که بداندیشی آمد دستش بیندازد در باغ و گفت اگر عالم به غیبی جیک جیک این موسی کو تقی را ترجمه کن و امام فرموده من که میدانم چه میگوید، اما اینکه به تو بگویم تأثیری در اعتقادت نخواهد گذاشت و همین نافهمی که هستی میمانی، این پرنده دست به دامنم شده که یک افعی میان شاخههای پیچاک راه افتاده سمت لانهام و عن قریب است تخمهایی را که قرار است جوجه شوند ببلعد، خاکسترنشین میشوم.
به دادم برس پناه عالم و بعد امام نشانی درخت را به مرد داده و مردک بداندیش رفته پی اثبات و بعد به چشم دیده که افعی به حرمت نام امام راهش را کشیده و رفته که کلام امام شهید نشود. …













