
تحولات جاری میان ایران و ایالات متحده و متحدان منطقهای، به نقطهای رسیده است که نشانههای موجود از ناکامی واشنگتن در دستیابی به اهداف مدنظرش حکایت دارد. به نظر میرسد دونالد ترامپ، پس از آزمودن طیف گستردهای از ابزارهای فشار، از حمله نظامی و تشدید فشار و محاصره اقتصادی گرفته تا فشارهای حقوقی و دیپلماتیک، تلاش برای یارگیری بینالمللی و حتی حمایت از جریانهای تجزیهطلب و جنگطلب در پیرامون مرزهای ایران، همچنان نتوانسته است به نتیجهای که انتظار داشته دست پیدا کند.
ترامپ در این مدت تقریبا تمامی ظرفیتهای موجود را برای افزایش فشار بر ایران به کار گرفته است. بخش مهمی از این وضعیت را میتوان ناشی از محاسبات نادرست و ضعف در برآوردهای اطلاعاتی دانست.
طی هفتههای اخیر نیز انتقادهایی از سوی ترامپ نسبت به نهادهای اطلاعاتی و نظامی آمریکا مطرح شده است؛ انتقادهایی که نشان میدهد اطلاعات ارائهشده درباره ظرفیتهای داخلی و توانمندیهای ایران، با واقعیتهای میدان فاصله داشته و همین امر به تصمیمگیریهای نادرست منجر شده است. مسئله فقط اشتباه در محاسبه نیست؛ مشکل بزرگتر، نبود چشمانداز روشن برای پایان این روند است.
وقتی یک بازیگر سیاسی وارد بحرانی میشود که نه در میدان نظامی به هدف مورد نظر رسیده و نه در عرصه دیپلماسی توانسته طرف مقابل را به پذیرش خواستههای خود وادار کند، طبیعی است که بهدنبال تغییر زمین بازی باشد. به نظر میرسد یکی از نسخههای جدیدی که برای این وضعیت در حال پیگیری است، تشدید فشار اقتصادی با هدف ایجاد نارضایتی در داخل ایران است.
منطق این راهبرد روشن است: افزایش فشار بر معیشت مردم، ایجاد نارضایتی اجتماعی و سپس تلاش برای تبدیل این نارضایتی به فشار سیاسی بر تصمیمگیران کشور. در این سناریو، هدف تنها دشوار کردن شرایط اقتصادی نیست؛ بلکه فشار اقتصادی قرار است به ابزاری برای تغییر محاسبات سیاسی ایران تبدیل شود. یعنی ازیکسو مردم تحتفشار قرار گیرند و ازسویدیگر، حاکمیت دربرابر این فشار اجتماعی، به عقبنشینی از برخی مواضع خود وادار شود.
ازاینمنظر، ابزارهایی مانند محاصره دریایی و محدودکردن مسیرهای اقتصادی و تجاری را نیز باید در چارچوب همین راهبرد گستردهتر تحلیل کرد. اما درست در همین نقطه، یک مسئله تعیینکننده وجود دارد: …












