این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ جمعیت در دو سوی مسیر موج میزند. شاخههای گل و قاب عکسها روی هوا ماندهاند. عطر گلاب میآید و دود اسپند غلیظ تا آسمان میرود. مادرها عکس جوانانی را در دست دارند که هنگام رفتن، هنوز استخوانهای گونه شان پیدا نبود. پدرها گردن میکشند و هر بار که دری باز میشود، نفس در سینهها حبس میماند. اشک، بی وقفه از چشمها پایین میآید و سالهای اسارت، پشت شیشههای غبارگرفته اتوبوس ها، آرام آرام به وطن نزدیک میشوند.
دایی غفور میان این همه چشم منتظر، بی قرارتر است. هر شانه نحیف و هر محاسن بلندشدهای ممکن است نشانی از گم شده اش باشد. دیگران گفتهاند یوسف شهید شده است. پلاکش را پیدا کردهاند. برای او، نبودن جسد یعنی هنوز چیزی تمام نشده است. دری برای بازگشت باز مانده است و تا وقتی آن در باز است، یوسف میتواند از راه برسد. …












