قفل قدیمی و زنگ زده حجره آن قدر بسته مانده و باز نشده بود که حالا هم دل به کلید نمیداد. پیرمرد زیر لب لا اله الا ا... گفت و دوباره کلید را در قفل چرخاند.
آن روزهایی را یادش آمد که صبح علی الطلوع، زودتر از همه اهالی بازار به حجره اش میرسید. بسم ا... الرحمن الرحیم میگفت و همین کلید را با یک نیم چرخش در قفل برنجی میچرخاند و در حجره را باز میکرد. همان اول صبحی سماور روسی زغالی اش را روشن میکرد و چندتکه زغال برای دودکردن اسپند داخل منقلی کوچک میگذاشت.
عطر اسپند که بلند میشد، زیر لب صلوات میفرستاد و بر چشم بد لعنت میکرد. آن سالها حجره پیرمرد وسط بازار بود و بروبیایی داشت. پیرمرد آن سال ها، پیرمرد نبود؛ جوانی خوش قدوبالا بود و بر و بازویی داشت. به رسم آن روزها همیشه کلاه شاپو سرش میگذاشت و شبها بعد از بستن در حجره، به زورخانه میرفت و میل میزد. حالا این قفل رنگ ورورفته و این کلید زنگ زده داشتند سربه سرش میگذاشتند. …












