چندروزی بیشتر به روز چهلم باقی نمانده. زمان برای آنهایی که هنوز کوله پشتی هایشان توی کمدهای خانه دارد خاک میخورد، مثل برق و باد میگذرد، درست خلاف آنهایی که مرز را رد کردهاند و ساعت هایشان را نیم ساعتی جلو کشیدهاند و اولین باد داغ نیمه شرجی به صورتشان خورده و مهر خروج دیگری، گذرنامه هایشان را زیباتر کرده.
من حالا در میانه این روزها که دارد مثل ماهی از دستانم سُر میخورد، حواسم را پرت کردهام پی روزمرگی تا کسی اشک هایم را نبیند. اما هر طرف رو میچرخانم، چیزی مرا به خاطرات گذشته پیوند میزند. مثلا هوا که حوالی غروب میرسد، میتوانم چشم هایم را ببندم و حسین را تصور کنم.
حسین طویریجی را که ایستاده کنار جاده، جایی میان حله و کربلا. حاشیه طویریج؛ راهی که ایرانیها کمتر آن مسیر را برای پیاده روی انتخاب میکنند. حسین ایستاده و دارد با آن چشمهای آبی دریایی، از میان اقیانوس زوار، پی ایرانیها میگردد. مردی است حدودا چهل و هفت هشت ساله. گونههای سرخ و چشمهای آبی اش از آن چهره تراز عراقی جماعت متفاوتش میکند. …












