
فاطمه کریمخان/ «روز صد و سی و چندم آوارگی؛ غذای امروز ترکیبی از مرغ و سبزیجات پخته بود. معجونی که بیدقتی در پختش از مزهاش معلوم بود. ماههاست که از زندگی در «هتل» تنها ساختمان آن برایمان باقی مانده است. با ما مثل بار اضافه برخورد میکنند. شاید هم حق دارند. با تعداد کمی لباس که از زیر آوار خانههایمان بیرون کشیدهایم، بدون هیچ دارایی و زندگی از خودمان، احتمالاً حق دارند. هنوز نمیدانیم زندگیمان را باید از کجا شروع کنیم.»
این بخشی از یادداشتهای روزانه پروانه است؛ زنی ۴۵ساله که در روز دوم جنگ بیخانمان شده است و با گذشت چهار ماه از آن روز، «انگار هنوز از زیر آوار بیرون نیامده است».
جنگ برای او با قفل شدن چندینساعته ترافیک تهران آغاز شده است. وقتی تمام مدارس یک شهر ۹ میلیون نفری کمتر از یک ساعت بعد از آغاز روز، بیچارهوار تلاش میکنند بچهها را به خانوادهها پس دهند، محصول طبیعی این وضعیت، ترافیکی آخرالزمانی است که بعضیها را ناچار میکند از هول و هراس، ماشینهایشان را وسط خیابانها رها کنند و پیاده برای تحویل گرفتن بچههایشان بروند. پروانه چند ساعت بعد از این آشوب تصمیم گرفته بود تا اوضاع از این بدتر نشده، از تهران خارج شود. خودش میگوید: «نمیدانستیم که… فکر میکردیم مثل جنگ تابستان است. نهایتاً چند روز طول میکشد و برمیگردیم. برای یک سفر چندروزه و نزدیک چمدان بسته بودم. زندگیام را که جمع نکرده بودم ببرم. مثلاً کنتراباسم را با خودم نبرده بودم.»
«نزدیک خانهات را زدند»
آشوبی که پروانه سعی میکرد از آن فرار کند، یک شب بعد به روستایی در اطراف تهران که در آن پناه گرفته بود رسید: «تازه رسیده بودیم روستا، شاید چند ساعتی گذشته بود و هنوز در حال ردوبدل کردن اخبار جنگ و احتمالات پیش رو بودیم که تلفن من شروع کرد به زنگ خوردن. شاید در کمتر از چند دقیقه دهها پیام در اپلیکیشنهای مختلف، بعد هم تماسهای تلفنی پشت سر هم. اولی را که جواب دادم، دوستی آن طرف خط گفت: «پروانه خوبی؟» گفتم آره خوبم. چیزی شده؟ فکر میکنم از سؤال من فهمید که خبر هنوز به من نرسیده و گفت نه نه. زنگ زدم حالت را بپرسم. تلفن دومی که جواب دادم اما اینطور نبود؛ دوستی که تماس گرفته بود بعد از اینکه پرسید من کجا هستم، گفت: «هول نکنیها. مثل اینکه نزدیک خونهات …













