شنبه روز خبرنگار بود. جمعه آخر شب بود، دراز کشیده بودم روی مبل توی هال و صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد. با عینک روی چشمم، چشمانم را بستم و چند دقیقه ای همه چیز را تصویر کردم. آن روزی که با استرس ولی پر از هیجان پایم را به تحریریه گذاشتم و همه چیز را از نزدیک دیدم. آدم ها در تکاپوی جمع کردن گزارش شان بودند و نوبتی پای تله تکست می ایستادند تا خبرهای گروه را بگیرند و تحویل دبیر بدهند. کسی من را نمی دید. گوشه ای ایستاده بودم و داشتم نگاهشان می کردم. به آقای بلوری معرفی شدم؛ به عنوان کارآموز. روی صندلی که مرجان برایم گذاشت، نشستم. چشمم به دهان آقای بلوری بود که ببلعد کلماتش را و بفهمم آنچه می خواهد تعلیم دهد را.
روز اولی که پایم را به دادگاه گذاشتم، یادم نمی رود. روز اولی که با دست پر و خوشحال روانه تحریریه شدم را یادم نمی رود. روز اولی که خبرم بدون خط خوردگی تایید شد و یک آفرین …







