ایلام، با کوچه های باران خورده و ردِ پای قنوت های کهن، عبدالجبار کاکایی را در خود پروراند. او یک سال و نیمِ کودکی را در خاک عراق نفس کشید و بعد به ایران بازگشت. این جابه جایی زودهنگام، شاید همان جرقه ای بود که بعدها، در شعرهایش، به تصویری از وطن بدل شد که در آن، فانوسِ دهکده با نفتِ جاری در رگ های خاک و گنجشک های اشی مشی با آینه کاری طاقِ نور در هم آمیخته اند. کاکایی، با غزل و مثنوی و ترانه از ایران گفته است؛ از ایرانِ کوچه های قدیمی، حوض های نقاشی شده ومعماری ای که هنرِ دیروز را در خود دارد. او وطن را در گوشه وکنارهای زیستن، در نفت و خون و لاله و در فانوس هایی جست که هنوز در دلِ دهکده ها، روشنایی می پراکند.
در سال ۱۳۴۲ در ایلام زاده شد و تحصیلاتش را تا دیپلمِ اقتصاد در همین شهر ادامه داد. اما عشق به ادبِ فارسی، او را در سال ۱۳۶۱ به تهران کشاند. در دانشسرای تربیتِ معلم، کاردان …












