چند روز پیش از آن سحرگاه، قیصر جعفری برای پدر و مادرش از یک سورپرایز حرف زده بود . قرار بود سفری به کربلا در میان باشد و او، در میان رفت وآمدهای خانواده و حرف های معمول، چیزی را برای بعد از بازگشت پدر و مادر از این سفر زیارتی نگه داشته بود . به مادرش گفته بود برای آنها سورپرایزی دارد، اما نگفته بود آن سورپرایز چیست . حتی یک شیطنت و شاید نوعی دلخوری کوچک، هم در میان حرف های قیصر بود : به من که تعارف نکردید با شما بیایم کربلا، اما برگشتید من برای تان سورپرایز دارم . سورپرایز قیصر جعفری هیچ وقت به خانواده نرسید . شاید هم آن اتفاق غافلگیرانه، داستانی بود که با فرود آمدن بمب سنگرشکن در چاه تنگو و جان باختن سه تن از اعضای یک خانواده پنج نفره پایان یافت و پدر و مادر …







