آمار، گاهی فریاد میزنند. عدد «۲۴.۲ درصد» شاید در نگاه اول فقط یک کسر ریاضی باشد، اما اگر آن را به سمت واقعیت ببریم، یعنی از میان هر چهار جوان ۱۵ تا ۲۴ سالۀ کشور، یک نفر در یک برزخ بهسر میبرد؛ نه در کلاس درس، نه در محیط کار و نه حتی در یک دورۀ آموزشی مهارتی.
این یعنی سهم بزرگی از سرمایههای انسانی ایران، درست در حساسترین سالهای شکلگیری هویت شغلی و اجتماعی خود، به حاشیه رانده شدهاند. شاخص NEET (نه در آموزش،نه درکار و نه در تلاش) تنها یک دادۀ اقتصادی نیست؛ بلکه یک زنگ خطر برای انسجام اجتماعی و آیندهنگری ملی است.
وقتی میانگین جهانی این شاخص حدود ۲۰ درصد است، پافشاری آمار ایران روی ۲۴.۲ درصد، یعنی ما حتی از استانداردهای جهانی هم عقبتر هستیم. اما آنچه این آمار را تلختر میکند، نحوۀ توزیع و افت آن در سالهای اخیر است. نمودارهای همراه این داده نشان میدهند که نرخ NEET در میان دختران جوان به طرز فاجعهباری بالا بوده و در سال ۲۰۱۴ به ۴۸.۶ درصد میرسیده است. هرچند این رقم در سال ۲۰۲۳ با کاهش نسبی به ۳۴.۱ درصد رسیده، اما همچنان بیش از دو برابر نرخ مردان (۱۵.۴ درصد) است.
این شکاف عمیق جنسیتی، یک واقعیت تلخ را روایت میکند: بخش عظیمی از زنان جوان تحصیلکرده و بااستعداد ایران، پس از پایان مدرسه، در خانه میمانند و به دلیل موانع فرهنگی، قانونی و اقتصادی، امکان ورود به بازار کار یا ادامۀ تحصیل را از دست میدهند. در طرف مقابل، مردان جوان هم با وجود اینکه آمار پایینتری دارند (حدود ۱۵.۴ درصد)، وضعیتشان به معنای موفقیت نیست؛ بلکه نشاندهندۀ فشار مضاعف برای ورود به بازار کاری است که برایشان شغلی متناسب با تخصصشان ندارد و بسیاری از آنها به کارهای غیررسمی و با درآمد پایین روی میآورند.
وقتی به کشورهای بالای این جدول نگاه میکنیم (افغانستان ۴۳.۸٪، عراق ۳۵.۹٪)، دیدن نام ایران در جایگاه ۵۸، هرچند از برخی همسایگان بهتر است، اما ما را با کشورهایی مانند ژاپن (۳.۱٪)، سنگاپور (۴.۵٪) و امارات (۸.۹٪) مقایسه میکند؛ کشورهایی که با وجود بحرانهای مختلف، توانستهاند پل ارتباطی بین آموزش و اشتغال را مستحکم کنند. این آمار فریاد میزنند که نظام آموزشی ما در ایجاد «انسجام مهارتی» شکست خورده است.
جوان ما ۱۲ سال را با انباشت اطلاعات تئوری سپری میکند، اما وقتی بیرون میآید، نه بازار کار او را میپذیرد و نه مدارک به درد اقتصاد امروز میخورد. نرخ ۲۴ درصدی NEET در ایران، ترجمان بیاعتمادیِ نسل جوان به آینده است؛ بیاعتمادیای که خود را در مهاجرت، کاهش ازدواج، انزوا و ناامیدی نشان میدهد. ما با نسلی روبهرو هستیم که میان «آرزوی اشتغال» و «واقعیت بازار کار» گیر افتادهاند.
این فقط یک مشکل آماری نیست؛ یک فاجعۀ انسانی و اقتصادی در حال شکلگیری است. اگر این روند ادامه پیدا کند، در دهۀ آینده با جمعیتی عظیم از جوانان فاقد مهارت عملی، افسرده و سرخورده روبهرو خواهیم بود که نه تنها کمکی به تولید ناخالص داخلی نمیکنند، بلکه بار سنگینی بر دوش صندوقهای حمایتی و خانوادهها خواهند بود. راهحل؛ از «مدرسهمحوری» به «مهارتمحوری» و «کارآفرینی» برای خارج شدن از این بحران، نظام آموزشی و بازار کار نیازمند یک جراحی بزرگ هستند.
اولویت اول، بازطراحیِ بنیادینِ نظام آموزشی در مقطع متوسطه دوم است؛ بهگونهای که آموزشهای فنی و حرفهای بهجای یک انتخابِ درجهدو، به یک مسیر اصلی و جذاب تبدیل شود. ما باید از حافظهمحوری به سمت «حل مسئله» و «خلق ارزش» حرکت کنیم و کارگاههای مهارتی را به دل مدارس ببریم. در قدم دوم، ایجاد یک «سیستم کارآموزی ملی» با همکاری مستقیم دولت و بخش خصوصی حیاتی است؛ صنایع موظف شوند در ازای معافیتهای مالیاتی، سهم مشخصی از نیروی کار خود را به کارآموزان و دانشآموختگان فاقد تجربه اختصاص دهند.
برای حل معضل عظیم دختران جوان، باید با ارائه مشوقهای ویژه (مانند بیمۀ رایگان کارآفرینی، مرخصی زایمان در قراردادهای موقت، و ایجاد مراکز کاریابیِ ویژه زنان) موانع ورود آنها به فضای کار را به حداقل رساند. در نهایت، نگاهِ سنتی به “شغلِ دائمی در یک اداره” باید با فرهنگِ “اشتغال پارهوقت، دورکاری و پروژهمحور” جایگزین شود. ما به جای آنکه منتظر بمانیم اقتصاد برای جوانان شغل ایجاد کند، باید در دانشگاهها و مراکز فنی، بسترها و تسهیلات لازم برای “خوداشتغالی” و استارتآپهای کوچک را با سرمایهگذاریهای اولیه فراهم کنیم. هدر رفتن ۲۴ درصد از جوانان، بهمعنای هدر رفتن قدرتِ بازسازی کشور است؛ و این هزینهای نیست که کشوری با ظرفیت ایران، توان پرداختِ آن را داشته باشد.









