تحلیل افول قدرتهای بزرگ معمولاً بر عواملی مانند رکود اقتصادی، کاهش توان نظامی، ظهور قدرتهای رقیب و شکافهای اجتماعی متمرکز است؛ اما یکی از متغیرهای کمتر مورد توجه، «بازتولید نخبگان» و توان نظام سیاسی در انتقال متوازن قدرت میان نسلهاست. از این منظر، افزایش میانگین سن تصمیمگیران در ایالات متحده را نباید علت مستقیم افول هژمونی آمریکا دانست، بلکه میتوان آن را نشانهای از بحرانی عمیقتر در سازوکار حکمرانی و ظرفیت نوسازی نهادهای سیاسی شمرد.
دیوید رانسیمن، اندیشمند علوم سیاسی دانشگاه کمبریج، معتقد است که در بسیاری از دموکراسیهای غربی، بهویژه آمریکا، نسلهای سالمند سهمی نامتناسب از قدرت سیاسی و ثروت اقتصادی را در اختیار گرفتهاند. این وضعیت تنها به حضور سیاستمداران سالخورده در رأس هرم قدرت محدود نیست، بلکه در ساختارهای قضایی، حزبی و اقتصادی نیز مشاهده میشود. در چنین شرایطی، مسئله اصلی سن افراد نیست، بلکه کاهش فرصت برای ورود نسلهای جدید و محدود شدن گردش نخبگان است.
این وضعیت را میتوان با نظریه «اسکلروز نهادی» مانسر اولسون تبیین کرد. اولسون نشان میدهد که جوامع باثبات بهتدریج گرفتار نهادهایی میشوند که بیش از اصلاحات، در پی حفظ منافع تثبیتشده هستند. ازاینرو، مشکل اصلی پیری مدیران نیست، بلکه کاهش انعطافپذیری نهادها و دشوار شدن اصلاحات ساختاری است. شواهد موجود نیز نشان میدهد که در آمریکا، مشارکت سیاسی سالمندان بهمراتب بیشتر از جوانان است و این امر، همراه با تمرکز بخش مهمی از ثروت ملی در اختیار نسلهای مسن، به افزایش نفوذ سیاسی آنان انجامیده است.
در نتیجه، پرسشهایی درباره عدالت بیننسلی، تحرک اجتماعی و توان نظام سیاسی برای نوسازی خود مطرح میشود. از نگاه جامعهشناسی سیاسی، نظریه «گردش نخبگان» ویلفردو پارتو نیز بر همین مسئله تأکید دارد. به اعتقاد او، بقای هر نظام سیاسی در گرو آن است که بتواند بهطور مستمر نخبگان جدید را جذب و جایگزین کند. هرگاه این فرآیند دچار اختلال شود، فاصله میان نخبگان و جامعه افزایش یافته و کارآمدی نظام سیاسی کاهش مییابد. البته این پدیده منحصر به آمریکا نیست.
ژاپن، بسیاری از کشورهای اروپایی و حتی چین نیز با افزایش سن مدیران روبهرو است. تفاوت در آن است که برخی کشورها سازوکارهای منظمتری برای جانشینپروری، تربیت مدیران و گردش نخبگان ایجاد کردهاند. بنابراین، صرف بالا بودن سن مسئولان را نمیتوان نشانه افول یک قدرت دانست؛ بلکه کیفیت نهادهای سیاسی و توانایی آنها در بازسازی مستمر خود، معیار اصلی است. در این چارچوب، افزایش سن نخبگان زمانی به یک مسئله راهبردی تبدیل میشود که با قطبیشدن سیاسی، تمرکز ثروت، کاهش تحرک اجتماعی و دشواری اصلاحات نهادی همراه شود.
در چنین شرایطی، ظرفیت کشور برای سازگاری با تحولات شتابان فناوری، اقتصاد و ژئوپلیتیک کاهش مییابد. پل کندی در کتاب “ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ” نشان میدهد که افول قدرتهای بزرگ زمانی آغاز میشود که توان بازتولید منابع و نهادها از حجم تعهدات آنها عقب بماند. امروز میتوان این تحلیل را تکمیل کرد و گفت که «بازتولید نخبگان» نیز بخشی از همین ظرفیت ملی است. کشوری که نتواند میان تجربه نسلهای پیشین و نوآوری نسلهای جدید تعادل برقرار کند، بهتدریج توان انطباق خود را با نظم جدید جهانی از دست خواهد داد.
ازاینرو، کهنسالی نخبگان را نباید علت افول هژمونی آمریکا دانست، بلکه باید آن را یکی از نشانههای بحران بازتولید قدرت و کاهش پویایی نهادی ارزیابی کرد. آینده جایگاه جهانی ایالات متحده، بیش از آنکه به سن سیاستمداران وابسته باشد، به توانایی این کشور در اصلاح نهادها، گردش نخبگان، تقویت عدالت بیننسلی و بازسازی ظرفیت حکمرانی بستگی خواهد داشت. تاریخ نیز نشان داده است که قدرتهای بزرگ، پیش از آنکه در میدان رقابت خارجی شکست بخورند، در اثر کاهش توان درونی برای اصلاح و نوسازی، مسیر افول را طی میکنند.









