به گزارش خبرگزاری ایمنا، صدای خردشدن شیشهها زیر کفشها، سکوت وهمانگیز خانه را میشکست. موج انفجار دیوار حیاط را مثل یک تکه بیسکویت خرد کرده و شیشههای پذیرایی را تا عمق تاروپود فرش دستبافت فرو برده بود.
«علیرضا» روی زانو نشسته بود. چفیهاش را دور دهان بسته بود تا خاک آوار خفهاش نکند. با دستهایی که پر از خراشهای ریز بود، تکههای خرد شده شیشه را از روی گلهای قالی جمع میکرد. خورشید داغ رمضان از قاب خالی و کج شده پنجره میتابید وسط اتاق. علیرضا با پشت دست خاکیاش عرق پیشانی را گرفت. شوری عرق که روی لبهای تشنهاش نشست، چشمهایش را بست.
همین شوری، همین آفتاب داغ و همین خستگی، چقدر آشنا بود. چشمهایش که بسته شد، صدای انفجارهای دوردست شهر در گوشش تبدیل شد به همهمه جاده نجف- کربلا. تصویرها مثل یک فیلم بیرنگ از جلوی چشمانش میگذشت.
مرداد پارسال بود. آفتاب عراق عمود میتابید روی سر زائران.«عمو رضا» با آن صورت آفتاب سوخته و حولهای که دور گردن انداخته بود، پای دیگهای بزرگ قیمه ایستاده بود و با لهجه غلیظش داد میزد: «زائر امام حسین(ع) خوش آمدید» …










