
به گزارش خبرگزاری ایمنا، روی روپوش سفیدش، نشان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان دیده میشود و پشت سرش قفسههایی پر از کتابهای پزشکی، آناتومی و علوم تشریح قرار گرفته است؛ تصویری که در نگاه نخست، بیش از هر چیز یادآور یک استاد دانشگاه و پزشک باسابقه است که سالها از عمر خود را در کلاس درس و محیط علمی گذرانده است، اما پشت این تصویر آرام، روایتی از چند دهه زندگی نهفته است؛ روایتی که از راهروهای بیمارستان و روزهای دانشجویی آغاز شده و از اتاقهای بازجویی و زندان، مناطق محروم، جبهههای جنگ و درمان مجروحان گذشته و امروز به کلاس درس و تربیت نسل تازهای از پزشکان رسیده است.
ابراهیم اسفندیاری، استاد دانشکده پزشکی و عضو گروه علوم تشریح، وقتی از پزشکی سخن میگوید، در واقع از مسیری حرف میزند که برای او هیچگاه صرفاً یک انتخاب شغلی نبوده است؛ پزشکی در زندگی او با مفهوم انسان، مسئولیت، خدمت و حتی سختترین تجربههای شخصی گره خورده و شاید به همین دلیل است که روایتش از این حرفه، بیشتر از آنکه درباره عنوان و تخصص باشد، درباره انسانی است که در هر مقطعی از زندگی، تلاش کرده دانشی را که آموخته، در خدمت دیگری قرار دهد.
شاید برای فهمیدن اینکه چرا پزشکی برای اسفندیاری چنین معنایی پیدا کرده، باید به سالهایی برگشت که هنوز پزشک نشده بود و در ابتدای مسیر حرفهای خود قرار داشت. سال ۱۳۵۵، او دانشجوی سال ششم پزشکی بود و دوران انترنی را در بیمارستان آیتالله کاشانی اصفهان میگذزاند، فضای بیمارستان برای یک دانشجوی سال آخر پزشکی، محل آموختن، تجربه کردن و نزدیک شدن به دنیای واقعی طب بود؛ اما یک روز، یک صدای ساده از بلندگوی بیمارستان، مسیر زندگی او را برای مدتی از بیمارستان و پزشکی جدا کرد، در این راستا ابراهیم اسفندیاری از روزهای آغازین طبابت و قرار گرفتن در مسیر که از راهروهای بیمارستان، به اتاق بازجویی رسید به خبرنگار ایمنا میگوید: «پیج بیمارستان صدا زد که فلانی به دم در بیمارستان. من رفتم به نگهبان دم در بیمارستان گفتم کسی با من کار داره؟» پشت در، مردی قدبلند و تنومند منتظرش بود و چند لحظه بعد، اسفندیاری متوجه شد که موضوع چیزی فراتر از یک احضار معمولی است. او تلفن همراه و وسایلش را به نگهبان سپرد، سوار یک پیکان شد و در حالی که دو مأمور ساواک در دو طرفش نشسته بودند، چشمهایش بسته …











