سحرگاهِ اربعین، پیش از آنکه اذان، پردههای شب را کنار بزند، با یک دل لرزان از خواب پریدم. نه صدای هدهد سفر بود و نه بوی خوش خیمههای بینالحرمین. فقط سقف اتاق بود و خلوت اتاق... و یک دل پر از حسرت که میدانست امروز، روز «آنها»ست. روز کسانی که رفتند و من... من ماندم.
از پنجره نگاه کردم؛ کوچهها خلوت بود، اما گوشم از صدای پای کاروانهایی که در دلم راه میرفتند، پر شده بود. آن لحظه، سنگینی «نرفتن» چنان بر سینهام نشست که نفسم بند آمد. با خودم گفتم: «خداوندا... تو که دلت برای حسین میسوزد، برای من که کنار جاده ماندم هم میسوزد؟» در میان جمعیت غریب آشنا
به میدانِ امامحسین(ع) میروم، شاید آنجا، میان آن همه چفیهی سیاه و بیرقهای عزاداری که از بالای سر جمعیت موج میزد، کمی از این غربت نرفتن کم شود.
میدان، آنقدر شلوغ بود که انگار تمام تهران، یکجا جمع شده بود. اما این شلوغی، با هر شلوغی دیگری فرق داشت. نه خبری از بوق ماشین بود، نه داد دستفروشها. فقط یک سکوت سنگین عاشورایی که با ضرب سینهها و اشکهای پنهان، آهنگین شده بود.
نوای «لبیک یا حسین» در خیابانها طنینانداز بود. صدای مرثیه، عطر اسپند، پرچمهای برافراشته و اشکهایی که بیاختیار بر گونهها میغلتید، تصویری از دلدادگی مردمی را به نمایش گذاشته که دلشان هزاران کیلومتر آنسوتر، کنار گنبد طلایی سیدالشهدا(ع) میتپید.
از پیرمردهایی که عصا به دست، با لنگلنگان، خود را به صف عاشقان رساندند تا مادرانی که کالسکههای کودکانشان را در میان ازدحام، به سختی جلو میبردند. هیچکس، از این مسیر طولانی ۲۰ کیلومتری تا حرم حضرت عبدالعظیم(ع) هراسی نداشت. انگار که اینجا، کربلای کوچکی بود و همه، مشتاق رسیدن به یک حرم دور.
درست وسطِ میدان، پیرمردی را دیدم با ریش سپیدی که از اشک خیس بود. خم شده بود و کفش یک زائر جوان را که بندش پاره شده بود، با نخی که از جیبش درآورده بود، میدوخت. دستم را گذاشت روی شانهام. دستی که میلرزید اما گرم بود. با همان چشمانِ اشکآلود، نگاهی به من کرد و گفت: «پسرجان، این مسیر تا حرم عبدالعظیم است، اما دلش تا خود کربلا میرسد. هرکه با دل بیاید، به کربلا رسیده است... این راه، تا خود خدا ادامه دارد.»
اشک، بیاختیار از گوشهی چشمم سر خورد. آن لحظه فهمیدم که غربت من، نه از نرفتن به کربلا، که از نیامدن به این میدان بود. اینجا، میان همین خیابانهای خاکآلود تهران، کاروانی بود که با پای دل، داشت از کوچههای پایتخت تا عرش خدا را طی میکرد... قرائت زیارت اربعین در صبح اربعین
همه، به رسم ادب و عشق، دستها را روی سینهها گذاشتند. چشمانشان را بستند و رو به قبلهای که میدانستند نه در مکه که در کربلاست، ایستادند. در آن لحظه، یکصدا، زیارت اربعین را زمزمه کردند: «السَّلامُ عَلَی وَلِیِّ اللَّهِ وَ حَبِیبِهِ...»
صداها، یکییکی به آسمان میرفت. اما اشکها، بیصدا بر گونهها جاری میشد. گویی هر قطره، یک حسرت کهنه را با خود به پایین میکشید. زنی با چادر مشکی، در میان جمعیت، چنان میگریست که شانههایش میلرزید. مردی با ریش نمناک، لبهایش را میگزید تا صدای هقهقش، وحدت این نجوای جمعی را نشکند.
زیارت که تمام شد، هنوز اشکها جاری بود. خدا میداند که در دل تنگ این جاماندگان چه میگذرد؛ دلهایی که هرکدام، هوایی کربلا شدهاند و با خدا و با حسین(ع)، راز و نیاز میکنند. گویی اینجا، همین نقطه، برای آنها تبدیل شده به همان صحن مطهر حرم حسینی؛ جایی که هر اشک، ثوابی دوچندان دارد.
در آن لحظه، دیدم بانویی مسن که کنارم ایستاده بود، با دو دست، صورتش را پوشاند و با صدایی شکسته، زیر لب گفت: «حسین جان... ما که نرسیدیم، اما زیارتمان را فرستادیم... قبول کن... به حق خودت قبول کن...» اربعین، فقط یک روز تقویمی نیست. اربعین، لحظهای است که آسمان، به زمین دل عاشقان جامانده، نزدیکتر میشود.
لحظهای که زمان ایستاد
ساعت 8 صبح بود که حرکت شروع شد. نه با شیپور، که با یک سکوتِ سنگینِ عاشورایی. در میان انبوه جمعیت، هر چهره داستانی داشت؛ مادری که کودک خردسالش را بر دوش گرفته بود تا از همین امروز او را با نام حسین(ع) آشنا کند، جوانی که با چشمانی اشکبار دعا میکرد سال آینده زائر کربلا باشد، و سالمندی که آرام زیر لب زیارت اربعین را زمزمه میکرد؛ گویی تمام سال را در انتظار همین چند ساعت سپری کرده بود.
پرچمهای خونخواهی، بیرقهای عزا و دلهایی که با هم یکی شد
در امتداد این مسیر عاشقانه، هرچه چشم کار میکرد، پرچمهای قرمز خونخواهی بود که از فراز سر جمعیت، علمدار حرکت جاماندگان شده بودند. پرچمهایی که با خود، یاد خیمههای سوختهی کربلا و دستان بریدهی علمدار دشت نینوا را زنده میکردند. در کنارشان، بیرقهای سیاه عزا، بر دوش مردمانی سنگینی میکرد که میخواستند با این سیاهی ماتم، همصدا با آسمان کربلا، عزاداری کنند و در میان این همه رنگ خون و آتش، پرچمهای سبز و سفید ایران نیز خودنمایی میکردند؛ گویی که این سرزمین، با تمامِ وجودش، در این مسیر، با حسین(ع) بیعت کرده است. مردان و زنان، پیران و کودکان، هرکدام به اندازهی وسعشان، پرچمی بر دوش یا بر دست داشتند تا با این نشانهها، وفاداری خود را به ارباب بیکفن، به تصویر بکشند.
اینجا، میدانِ امامحسین(ع) تهران، نه فقط یک نقطهی آغازینِ جغرافیایی، که خود، نقطهی عطف دلهای جامانده بود. از همین جا بود که این کاروان عظیم عاشقان، با پای پیاده و با دلی لبریز از حسرت و شوق، راهی حرم حضرت عبدالعظیم(ع) شدند تا در سایهی آن حرم آشنا، حسرت نرسیدن به کربلا را با قدمی دیگر، التیام ببخشند. اینجا، همان جایی بود که جاماندگی، رنگ افتخار به خود گرفت و نرسیدن، بهانهای شد برای رسیدن به خدا...
تکمیل می شود...
کد مطلب 993711









