درست در گوشهای از این گذرگاه شلوغ ایستادهام و جریان پرشتاب زندگی و رنج را در امتداد این پیادهرو نظاره میکنم؛ ناظری خاموش میان همهمه عابران شتابزده و دستهایی که از شدت خستگی و دلهره به لرزش افتادهاند.
نگاهم در امتداد سنگفرش سخت و بیرحم کشیده میشود؛ تازه داغی هرم آفتاب و تابستان سوزان و طاقتفرسایی که چنگ بر صورتشان میخراشید را پشت سر گذاشتهاند ورد آن بر پیشانی و چهرههایشان پیداست؛ روزهای کشداری که آسفالت داغ خیابان زیر پاهایشان زبانه میکشید و تن رنجورشان زیر آفتاب بیرحم به عرق مینشست.
اکنون نیز با دلهرهای مضاعف، به سرمای استخوانسوز و روزهای برفی و بارانی زمستانی چشم دوختهاند که در پیش رو دارند؛ فصلی سرد که پیشاپیش سایهی سنگین قطرههای منجمدکننده و بادهای گزندهاش، خواب و آرامش را از چشمهای نگرانشان میرباید. زمستانی که قرار است زیلوهای کهنه و کارتونهای نمکشیده، بساط شرافت و اضطراب را در کنار هم میهمان کند. …














