یادداشت مهمان، فاطمه کاربین: «دارند میزنند. مستقیم هم میزنند... نه به پا، که به سر و سینه. همراه جمعیت، عقب میکشم... جانم کف دستم است... گور پدر مأموریت... من که انقلابی نیستم!»
این تصویر عریان و تکاندهنده از فاجعه جمعه سیاه (۱۷ شهریور ۵۷)، نقطه پرتاب یعقوب میزراحی، راوی رمان «چوگانباز یهودی» به قلب حوادثی است که او هرگز خواهانش نبود.
داستان این رمان در ماههای پرالتهاب منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی ایران میگذرد و با تمرکز بر فضای درونی و مناسبات مخفیانه سفارت اسرائیل در تهران، زاویه دیدی نو و چالشبرانگیز را پیش روی مخاطب باز میکند. رمان چوگانباز یهودی، کاوش داستانی است درباره انسانی سرگردان در میان هویت مذهبی و دلبستگیهای ملی است؛ روایتی که نشان میدهد بحرانهای عمیق اجتماعی چگونه فرد را مجبور میکنند بین نقابهای ایدئولوژیک تحمیلی و اصالت ریشههای زادگاهش دست به انتخاب بزند. …









