فرهنگی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، معدود افرادی بودند که شهید سرلشکر ابوالقاسم بابائیان را تا در قید حیات بود میشناختند و با شخصیتش آشنا بودند. او مثل خیلی دیگر از مجاهدان به واسطه شهادتش شناخته شد آن هم در حد شنیدن نامش.
در یک فرصت کوتاه برای لحظاتی پای صحبت فرزند این شهید نشستیم و او از شب وداع با پیکر رهبر شهید گفت و آن شبی که پدر و مادرش هر دو با هم در خانهشان مورد هدف قرار گرفتند و به شهادت رسیدند.
آنچه در ادامه میآید، دربرگیرنده گفتههای اینفرزند شهید است؛
* آخرین مسئولیت
بعد از شهادت سردار شیرازی، پدرم مسئولیت رئیس دفتر نظامی مقام معظم رهبری را بر عهده گرفت و همزمان بازرس ویژه رئیس ستاد کل نیروهای مسلح و معاون هماهنگ کننده قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا از جنگ 12 روزه تا جنگ تحمیلی سوم بود.
آخرین دیداری که با پدرم داشتیم روز 16 اسفند 1404 بود. خانهشان آن شب با دو بمب هدایت شونده نیمه سنگ و یک پهباد، بلافاصله بعد از پالایشگاه شهرری مورد هدف قرار گرفت و مادرم زهرا محزونی و پدرم هر دو با هم به شهادت رسیدند.
* صحبتهایی که در دیدار آخر داشتم
روزی که آقا به شهادت رسیدند یعنی 9 اسفند، پدرم در جریان شهادت ایشان قرار گرفته بود اما خب ما بیخبر بودیم. تا اینکه وقتی سحرگاه یک روز بعد خبر شهادت اعلام شد ما ناراحتی عمیق را از حال پدرم احساس کردیم. میگفت واقعا من چکار کردم که هنوز توفیق نشده شهید شوم؟ عین کلامش این بود که خاک بر سرم، هنوز نتوانستم به شهادت برسم. آقا شهید شدند ولی من الان زندهام و اینجام هستم. برای دلداری گفتم: بابا حتما حکمتی هست! میگفت نه هیچ حکمتی نیست و خیلی ناراحت بود.
بعد از شهادت سردار محمد باقری در جنگ 12 روزه هم خیلی ناراحت بود و میگفت: باقری تکخوری کرد و مرا تنها گذاشت. مادرم هم همیشه میگفت: حاج آقا من راضی نیستم تنهایی بری، باید با هم این سفر را برویم. بعد از شما نمیخواهم بمانم.
آن لحظات آخری که من کنار پدر و مادرم بودم، بابا سفارشهایی کرد و گفت: شاید امشب، شاید فردا و ... من هم هدف قرار بگیرم. میخواهم مراقب خانوادهات و خواهرانت باشی.
* بدون بابا جایی نمیروم …












