آدمی برای معنادار کردن زندگی و برای شکوفاتر شدن خویش، دست به انتخاب آرمان میزند؛ آرمانی که به زندگیاش جهت ببخشد و هستیاش را از شر بطالت برهاند؛ آرمانی که در سرمای زندگی، جانش را گرم کند و در شرایط سخت و بنبستهای دردناک، نور امید را در قلب او زنده نگه دارد. زندگیِ بدون آرمان، گویی پوچ و تهی از معناست. چیزی که به زیستناش نمیارزد. آرمانها و ارزشهای متعالی که انسان را از همطرازی با سایر موجودات بالا بکشد و برتر بنشاند.
اما پس از این که آرمانی را برمیگزیند و آماده میشود تا برای آن بزیید و حتی جانش را در راه او قربانی کند، احساس میکند آرمانها، چیزی دست نایافتنی و هدفی خیالی هستند. هر چه میدود، به آرمانهایش نمیرسد. چونان اسب تیزپایی که بهسرعت میگریزد و به دامش نمیافتد. پس از چندی خسته از دویدنهای بیثمر، درمییابد که نهتنها به آرمانهایش نرسیده که خودش اسیر و زندانی آرمانش شده است. …













