عباس خامه یار - امروز، اول مهر، در سرزمین من زنگ مدرسه به صدا درآمد؛ زنگی که در همه جای دنیا باید نویدِ صبحی روشن، آغازِ رؤیاهای تازه، بوی دفترهای نو، صدای خندههای کودکانه و شوقِ دوباره دیدنِ دوستان باشد.
اما امروز، در مدرسه شجره طیبه میناب، (و دههاى مدرسه ديگر)، این زنگ رنگ دیگری داشت؛
صدایی داشت آمیخته با بغض مادران، اشک پدران و سکوتِ نیمکتهایی که صاحبانشان دیگر بازنمیگردند.
امروز، ۱۶۸ دانشآموز و معلم در صف مدرسه نایستادند.
۱۶۸ نام در دفتر حضور و غیاب خوانده نشد.
۱۶۸ کیف مدرسه بر دوش کودکی نیفتاد.
۱۶۸ دفتر گشوده نشد.
۱۶۸ جفت چشم، تختهسیاه را نگاه نکرد.
و ۱۶۸ صندلی، در نخستین روز سال تحصیلی، به جای کودکانی که باید بر آنها مینشستند، به سکوت خیره ماندند.
اما نه…
آنان «غایب» نیستند.
این واژه برایشان زیادی کوچک است؛
زیادی بیروح، زیادی اداری، زیادی بیرحم.
آنان غایب نیستند؛ جهان از حضورشان محروم شده است.
آنان قرار بود امروز بیایند؛
با کفشهای کوچک، با دلهای بزرگ، با هزار رؤیای کودکانه؛
یکی میخواست پزشک شود،
یکی معلم،
یکی مهندس،
یکی نویسنده، …












