گاهی برای شناختن آدمها نباید از جایی شروع کرد که قصهشان تمام شده است.
نباید از مزار، عکس قابشده، عنوان «شهید شاخص» یا روزی که خبر شهادتش به خانواده رسید آغاز کرد.
برای شناخت رضا رحمتیزاده، شاید بهتر باشد به همان مغازه کوچک کنگاور برگردیم. به روزی که هنوز جنگ برای او میتوانست تنها خبری از رادیو باشد، هنوز میشد کرکره مغازه را بالا کشید، دخل را شمرد، مشتری را بدرقه کرد و برای فردا نقشه کشید.
اما رضا یک روز همه این معادلات را به هم زد. کلید مغازه را تحویل داد و رفت.
نه با یک خداحافظی طولانی، نه با مراسمی برای رفتن، نه حتی با فرصتی برای اینکه برادرش را در جریان بگذارد.
رفت و چند روز بعد برگشت؛ با تصمیمی که مسیر زندگی هر ۲ برادر را تغییر داد. برادر بزرگتر، «کرم رحمتی»، هنوز آن ماجرا را با جزئیات به خاطر دارد.
میگوید رضا به او گفت: «برادر، مغازه را جمع کن.»
کرم تعجب کرد. استدلالش هم روشن بود. کسبوکار حلال است و آدم برای زندگی باید کار کند.
اما رضا نگاه دیگری داشت: «الان جنگ است، انقلاب و کشور به نیرو نیاز دارد، الان موقعیت فرق میکند.» …












