وادی دشوار
طنین بالهای آن پرنده عظیم که در افق ناپدید شده
امواج سنگها را بیآرام ساخته است
اندوه نیلی او
در تلاطم سقوطها و فروریختنها پناهگاه را در هم میشکند
سایهی آن پرندهی عظیم دورتر میشود
خروش بیشههای دور او را ندا میدهد
و افسون گمگشتگیها به خود میخواندش
و زمزمهی بیصدای خزهها رو به خاموشی است:
نگریخت که بگریزد
گفت که نگوید
شنید که نشنود
رفت که باشد
و یافتن را نیافت
و یافتن را نیافت
بر آنها و او که آنها ست:
بود که شدهها هرگز نشود
بود که شدن را دریابد
ابدیت در لبخند گسستنها
ناپدید میشود
و سرمای استخوانها
نقش بیهودهی
فریب سبز را
از کوههای فرو ریخته زدوده است
آرامش نیستی
عصیان خشمگین را به خاموشی میخواند
و رنج پرشکوه نگفتهها را بر او آشکار میسازد:
اوم
باشد که درون و بیرون را مرزی نباشد
باشد که هستی در شکست منها به تجلی آید
باشد که من هستی را در بر گیرد
باشد که سکون نابودنها بودنها را آرام بخشد
اوم
و او
در رنج نیافتنها
به خود باز میگردد
و مرجانهای سرگردان
از التهاب ظلمت ژرفا …











