ردپای خون بر سپیدی رخت عروس بندر تازهترین سوگواره جنوب است؛ این مردمان صبور که قرنها زیستن امیدوارانه در دل التهاب روزگاران را سرمشق خود کردهاند، در گوشهای مجاور با کرانههای خلیج، مهمان بزم شبانهای بودند که ناباورانه تیر زهرآلود اهرمن آن را نشانه رفت.
در یکی از شبهای همیشه خیالانگیز بندر، شادمانهای ساده و صمیمی در خانهای کوچک و باصفا به بهانه وصال دلهای بیقرار برپا شده بود که آن همه نوای ساز و دهل و هلهلههایش در گوش زمان گم شد.
پرتابههای دشمن به فاصله کمی از هم، سقف یکی از اتاقها را شکافت و کمی آن طرفتر دیوارهای این بزم شبانه را فرو ریخت.
صدای هلهله و شادی در لابه لای آوارها گم شد، از آن همه شوق حالا فقط سکوت وهم آلود و قاب سهمگین کفشها و پاپوشهای آغشته به خون مهمانان به چشم میآید.
در زیر آن سقف کوچک، دیگر خبری از دخترکان زیبای بندر نیست، چند نفر از مهمانها جان باختهاند و بیشتر آنها زخمی شدهاند؛ گویی غم بندر با غمی دگر تازه شده است.
از زیر آوارها اما هنوز صدای سابیدن قند روی سر عروس و داماد به گوش میرسد؛ یا شاید شاباشهایی که در هوا میرقصند و در دستان نحیف کودکان بهمثابه غنیمتهای شیرین محصور میشوند. کمی آن طرفتر، هنوز آوای ترانهخوانی دخترکان بندر با شیطنتهای دوست داشتنیشان فضای حیاط را پر کرده است.
زیر آوارهای این خانه میتوان با چشم دل، چشمهای مادرانهای که نگونبختی دخترش را به نظاره نشسته دید و لبخندهای پدرانهای که در کنار نگرانی برای مهمانداری آبرومندانه زیر لب دعای خوشبختی زمزمه میکند.
دود همه جا را گرفته، آسمان بوی باروت میدهد، اما اینجا زیر آوارهای آن خانه حتی میتوان شرم رخسار داماد و چشمان نجیب و شهلای عروس جنوب را دید؛ انگار دیوصفتان زمانه، گنجینه رسوم ناب ایرانیان را هم تاب نیاوردند.
سکوت بغض آلودی در فضا تکثیر میشود اما همهمه آن اتاق کوچک عقد هنوز به گوش میرسد؛ صدای نی انبان هنوز از زیر خروارها خاک در هوا میپیچد.
کبوترها آن سوی خانه روی دیوارهای فروریخته پر میزنند؛ به گمانم دانههای دل عشاق هوایی شان کرده، آرام و قرار ندارند.
پس از آن همه اندوه جنگ، قرار بود پیمان ابدی یک عشق، نویدی اندک برای شوریدگی دلهای مردمان بندر باشد؛ اما در چشم بر هم زدنی آن بزم ساده جای خود را به سوگوارهای سوزناک داده است. …












