از نگاه او یکی از عوامل مهم در این تحول، رقابت میان گروههای انسانی و بهویژه جنگ بوده است. جنگ ذاتا پدیدهای ویرانگر است، اما رقابت نظامی جوامع را وادار میکرد بهتر سازماندهی شوند، منابع خود را بسیج کنند، وظایف را تقسیم کنند و افراد بیشتری را حول هدفی مشترک قرار دهند. گروههایی که ظرفیت بیشتری برای همکاری داشتند، در رقابت با گروههای دیگر شانس بیشتری برای بقا پیدا میکردند. به این ترتیب یک تناقض تاریخی شکل گرفت: انسان برای جنگیدن بهتر، مجبور شد همکاری کردن را بهتر بیاموزد.
البته اهمیت نظریه تورچین در ستایش جنگ نیست؛ بلکه در توضیح همین پارادوکس تاریخی است. جنگ یکی از محرکهایی بود که انسان را از گروههای کوچک به سوی سازمانهای بزرگتر سوق داد و در این مسیر، نهادهایی مانند حکومت، قانون، نظامهای مالی، تقسیم کار و مجموعهای از هنجارها و ارزشهای مشترک شکل گرفتند. به تدریج انسان توانست با کسانی همکاری کند که نه خویشاوند او بودند و نه حتی یکدیگر را میشناختند.
اینجاست که مفهوم «فراجامعه» معنا پیدا میکند؛ جامعهای که در آن همکاری از مرز روابط شخصی، خانوادگی و قبیلهای عبور میکند. یک شهروند ممکن استمیلیونها نفر از هموطنان خود را هرگز نبیند، اما هر روز در شبکهای عظیم از همکاری با آنان قرار دارد. غذایی که مصرف میکند حاصل کار کشاورز، راننده، کارگر کارخانه، فروشنده و مجموعهای از افراد دیگری است که احتمالا هیچگاه یکدیگر را نخواهند شناخت. برق، آب، بانک، حملونقل، اینترنت و تقریبا تمام مظاهر زندگی مدرن نیز به همین شبکه گسترده همکاری وابستهاند.
در واقع شاید بتوان گفت بزرگترین دستاورد تمدن انسانی نه ساختن ساختمانهای بلند و فناوریهای پیچیده بلکه توانایی همکاری با غریبهها بوده است. …












