اهمیت این سوال را باید در وضعیت طبقه متوسط دید. میلیونها حقوقبگیر، معلم، بازنشسته، پرستار، کارمند و صاحب کسبوکار کوچک، سالها تورم مزمن، جهشهای ارزی و افزایش هزینه مسکن را تحمل کردهاند. درآمد واقعی بسیاری از آنها کاهش یافته و بخشی از پساندازشان برای اداره زندگی مصرف شده است. فشارهای تازه اکنون به خانوارهایی میرسد که سپر مالیشان طی سالهای گذشته نازکتر شده است.
نشانههای این فرسایش هم معمولا آرام در زندگی خانواده ظاهر میشود. ابتدا پسانداز مصرف میشود. سفر و تفریح کاهش مییابد. خریدهای مهم عقب میافتد. سبد غذایی کوچکتر میشود. درمان به تعویق میافتد. سپس خانواده برای تامین هزینههای جاری سراغ طلا، خودرو و سایر داراییهای قابل فروش میرود. هر مرحله، توان مواجهه با شوک بعدی را کاهش میدهد. سقوط اقتصادی یک خانواده از همینجا آغاز میشود؛ بسیار زودتر از زمانی که نام او در آمار فقر دیده شود. همین فاصله زمانی، نقطه مهم سیاستگذاری است. سیاستهای حمایتی کشور سالها بر دهکهای پایین متمرکز بودهاند و تداوم این حمایتها ضروری است. اکنون باید خانوارهای نزدیک به محدوده آسیبپذیری نیز در محاسبات اقتصادی دیده شوند. رسیدگی دیرهنگام، خانوادهای را تحویل نظام حمایتی میدهد که پساندازش را مصرف کرده، داراییاش را فروخته و توان اقتصادیاش بهشدت کاهش یافته است. …












