با این حال، یک سال بعد، او هنوز درگیر راهنمایی کردن کارکنان با تجربه درباره سادهترین فرآیندهای مالی مانند تایید یک فاکتور اعتباری ۵۰۰ دلاری بود. در این میان، سیستمهای جدیدی که او به مدیریت ارشد شرکت قول داده بود، پیشرفت خاصی نکرده بودند. او نمیتوانست همزمان استراتژیک و آیندهنگر باشد و مدیریت ذرهبینی دلخواه تیمش را ادامه دهد. این وضعیت بسیاری از مدیران است. شرکتهایی که به دنبال ایجاد تغییر هستند، اغلب متوجه میشوند که از دیگران عقب افتادهاند. این اتفاق بهویژه زمانی رخ میدهد که تیمهای کاری از بر عهده گرفتن وظایف روزمرهتر سر باز میزنند و هر تصمیم کوچکی را به مدیر بالادست خود ارجاع میدهند.
راهحل این شرایط، عقبگرد و کنترل امور ریز و درشت نیست. واقعیت آن است که تیمهای کاری به ندرت خواهان آن هستند که مدیرشان سر جزئیترین مسائل بالای سرشان باشد و در کوچکترین امور دخالت کند. …












