خبر کوتاه بود. یک متن چند سطری و اعلام مراسم بزرگداشت بشرا خانم. روی سایت که گذاشتم اما خوب بازدید خورد. آنقدر این خبر برایم مهم بود که تا لحظه آخری که پای سایت بودم، بازدیدش را نگاه میکردم تا ببینم چه تعداد شده است و آمار که بالا میرفت یعنی امروز جمعیت مشتاق و قدرشناسی قرار است خودشان را به مسجد دانشگاه شریف برسانند. از اتوبوس هم که پیاده شدم، خانم هایی که پیادهراه دانشگاه را به سمت مسجد می رفتند، باز هم داشتند گواهی می دادند که قرار است مراسمی درخور، برای دردانه رهبر شهید برگزار شود. هنوز یک ربعی به شروع رسمی مراسم مانده بود که خودم را توی حیاط پیدا کردم. حیاطی که شب های محرم و فاطمیه را آورد و گذاشت جلوی دیدگان ذهنم. روزهای عاشورایی که شال و کلاه می کردم تا خودم را به نماز ظهر برسانم و از قافله بچه های شریف عقب نمانم و حالا بعد از یک سال وقفه، باز پایم رسیده بود به این حیاطی که همهاش مِهر است و محبت از بس که خادمان هیات الزهرا(س) خودشان مِهر هستند و عاطفه. چهره های بیشترشان هم برایم آشناست. هنوز پایم به داخل صحن مسجد نرسیده که دو تا از دوستانم را می بینم. آنها هم آمده اند اینجا تا از دلدادگی و ارادت مردم به آقای شهید و دخترشان بنویسند.
…













